چو كردند آن شاه را بىروان * غلامان برفتند تا نهروان
به نزديك بغداد كردند جاى * خبر شد به راضى شه پاكراى
از آن قوم بدكار انديشه كرد * فرستاد حالى غلامان مرد
غلامان ساجى چو شيران نر * برفتند يكسر ز راه هنر
براندند آن بندگان را ز پيش * پراكنده گشتند از جاى خويش
به مافارقين « 1 » رفت بغرا چو باد * بر پور هيجاى با دين و داد
ابو بكر رايق يكى نامه كرد * به نزديك بجكم فرستاد مرد
ورا كامران سوى بغداد خواند * دلاور بر اسب مرادش نشاند
ورا بر سر مهتران مير كرد * چنين كار با راى و تدبير كرد
چو او مير شد بر غلامان شاه * پراكنده گشتند يكسر سپاه
غلامان ساجى زبونتر شدند * زمان تا زمان سرنگونتر شدند
گروهى به مافارقين تاختند * در آن انجمن جايگه ساختند
گروهى به موصل نهادند روى * شد از كار آن بدرگان رنگوبوى
گروهى به مصر و گروهى به شام * تهى گشت از آن قوم جا و مقام
چو بجكم به بغداد شد كامكار * به دو بازگشت آن همه كاروبار
بر او جمع شد لشكر بىشمار * گرفت آن بروبوم بر وى قرار
ورا صاحب شرطه بر كار كرد * امام جهان بر وى انكار كرد « 2 »
به بو بكر رايق « 3 » يكى نامه كرد * ز بجكم در آن نامه هنگامه كرد
كه او را نبايست اينجاى خواند * در اين بوم ، بر تخت شاهى نشاند
من از وى هراسانم اى گردگير * كه كارى پديد آرد آن كندوير
ز ناگاه آن نامهء پاكزاد * به دست سرافراز بجكم فتاد
چو برخواند آمد به نزد امام * به دو گفت كاى خسرو خويشكام
سزا و جزاى من اين نامه بود * كه از من برآرى به ناكام دود
بدانديش بجكم سگ شوربخت * همىگفت با وى سخنهاى سخت
بترسيد راضى و انكار كرد * بر آن نامه مىگفت كاى شيرمرد
هامش
( 1 ) ميافارقين
( 2 ) آن كار كرد
( 3 ) فايق