نبشتند نامه بر جاثليق * به بطريق هم رقعهاى ز آن طريق
در آن نامه تهديدها كرده ياد * كه خواهد شدن روم يكسر به باد
پس از مدتى مرد دانشپذير * بيامد خرامان به نزد وزير
ورا ديد خرمدل و شادمان * بپرسيد آن مرد نيكوگمان
كه اين شادمانى بگو از كجاست * به دو گفت كان را اثر از شماست
صواب آمد اى كامران راى تو * به فردوس باشد يقين جاى تو
اميران ز تو كام دل يافتند * همه جامهء خرمى بافتند
به قيصر فرستاد بطريق مرد * از آن فعل بد جانش آگاه كرد
مسلمان كه بود اندر آن بوموبر * بر خويشتن خواند شاه از هنر
زر و جامه و دلخوشى دادشان * سوى خانهء خود فرستادشان
ز راى تو بد اينكه [ شد ] رام شاه « 1 » * برستند آن مؤمنان از گناه
چو باشد مسلمان و مؤمن وزير * برون آرد از دست كافر . . . . . . . . . .
به همت كند سنگ خارا چو موم * هراسان شود قيصر از وى به روم
دگر داستانى از آن مرد پير * بگويم تو از من به جان يادگير
ورا قصد كردند نزديك مير * كه مال تو ز او گشت نقصانپذير
برادر تهى كرد گنج تو را * به خاك اندر افكند رنج تو را
به درويش بخشد درمهاى تو * به خود بازبست آن كرمهاى تو
ورا راضى از كارها دور كرد * چراغ دل خويش بىنور كرد
فرستاد نزديك آن پيرمرد * كه ديگر به پيرامن من مگرد
برو هركجا خواهى اى نامور * از اين پس مباش اندر اين بوموبر
هم اندر زمان رخت بربست پير * سوى مكه شد با بزرگان چو تير
در آن بوم و برزن مجاور نشست * به فرمان يزدان ميان را ببست
همىكرد بر گرد كعبه طواف * نمىگفت هرگز حديثى گزاف
به حج و به عمره به سر برد روز * دلش گشت چون مهر گيتىفروز
نخوردى به روز و نخفتى به شب * همىكرد راه سعادت طلب
هامش
( 1 ) وراى تو بود اينكه رام شاه