چو ديدند فرياد كردند خيل * روان گشت از چشمها خون چو سيل
بزرگان ز پرده برون آمدند * بر آن سپه با فسون آمدند
بگفتند كاين هرسه مرد خطير * نبودند در قيد فرمان مير
از او سركشيدند بىسر شدند * به پاى خود ايشان به خود درشدند
شما را بدادند روزى تمام * كنون اينچنين است امر امام
كه حالى براى شما زر كشد * به نقد آن وجوه روان بركشد
همان دم بر ايشان كشيدند زر * از آن بيشتر مىنديدند زر
گرفتند زر بازگشتند شاد * ز سرهاى ميران نكردند ياد
به زر سنگ را نرم كردن توان * همان يخ به زر گرم كردن توان
زر آمد دواى همه زورها * برفتند و كردند سرها رها
برفتند قومى به نزد امام * بگفتند كاى سرور نيكنام
ابو احمد مكتفى در نهان * كند قصد جان شما با مهان
ورا هركه ترك است گشتست يار * نگهدار خود را از او زينهار
يكى روز بو احمد آمد برش * از او پر ز كين بود مغز سرش
چو آمد ز ناگاه دشمن به دست * سر و دست و [ پايش ] به يك جا شكست
بفرمود در اندرونىسراى * ورا دركشيدن ، نه عقل و نه راى
به سيمش به ديوار بردوختند * چراغ سياست برافروختند
ندانست كس تا گناهش چه كرد * كز آنگونه از وى برآورد گرد « 1 »
كه امروز خواهم كه سيصد هزار * درم بركشى نقد بىگيرودار
به دو گفت عامل كه اى دينپرست * مرا اين درم برنيايد ز دست
كه حالى سپارم به نواب شاه * امان خواهم از كامران تا دو ماه
به نزديك من نيست چندين درم * ورا گفت آن خسرو محترم
كه رو پيش بو احمد نامدار * كه در اندرون خانه دارد قرار
بكن اين و حريغات ( ؟ ) با او درست * چو روشن شود نسخه نزدم فرست
كه او گفته كاين سيم باقى بدوست * وگر سركشد بر حكايت دوروست « 2 »
هامش
( 1 ) درد
( 2 ) پوست