بد از شوشهء زر ورا پود و تار * بر او برده لعل و زمرد به كار
به ياقوت و مينا درآميخته * وز آن صورت بىمر انگيخته
دليران چو كردند راى نشاط * فكندند فرشى بر آن نوبساط
بر آن آلت بزم كردند راست * جهان گفت از اينگونه آلت كه راست
مكلل يكايك به ياقوت بود * ز ديدار آن ديده را قوت بود
فزون بود زرين صراحى هزار * كه بنهاده بودند بر هركنار
قدح بود آنجا هزار و دويست * كه گفتى به شكل و به هيكل يكى است
نماينده صد خم زرين نهاد * به پيش اندرش آلت چين « 1 » نهاد
در آن مجلس پر ز رنگ و نگار * فزون بد غلام ختايى هزار
ببسته سراسر كمرهاى زر * به گردون برآورده چون ماه سر
ستاده غلامان خسروپرست * گرفته همه جام زرين به دست
نشستند خنياگران بر قطار * روان گشت جام مى خوشگوار
ز جام بلورين روان لعل ناب * مى راوقى بود و بانگ رباب
مى ارغوانى و ساقى چو ماه * سماع ارغنونى « 2 » و مطرب به راه
همى گفت با خسروانى سرود * همى داد جان را ز شادى درود
سماعى دلاويز و راحى چو روح * بود در چنان خوب جايى فتوح
چو شد گرم سرها ز تاب شراب * بفرمود آن خسرو كامياب
كه تا گنج را درگشادند باز * كشيدند زر هرچه بد بر فراز
ببردند چندان جواهر كه بود * بسان ستاره به چرخ كبود
ببردند با زر برآميختند * چو كوهى به يكجا فروريختند
ندانست كس جامها را شمار * مهندس فروماند هنگام كار
به بخشش درآمد كف شهريار * چو ابرى كه بارنده باشد بهار
سران را بر خويشتن بار داد * زر و جامه آنجا به خروار داد
همه خلق را نامور شاد كرد * به دادن دل مردم آباد كرد
جهان سربسر جامه و زر گرفت * ز بار سخا هريكى برگرفت
هامش
( 1 ) چن
( 2 ) ارغوانى