به چشم اندرش بود دشمن حقير * نبريد جسر از سر آبگير
بر بو سعيد آن بدانديش مرد * ز راه تكبر يكى نامه كرد
رسولى فرستاد در نامه گفت * كه نتوان به گلبرگ پولاد سفت
مرا با تو صحبت بد از ديرباز * نخواهم به زير اوفتى « 1 » از فراز
تو با شوكت من درآيى ز پاى * بيا نزد من تا بمانى به جاى
وگر مىنيايى برو بازگرد * سلامت گزين تا نمانى به درد
بخنديد چو [ ن ] نامه برخواند مير * سه مرد جوان را بخواند آن خطير
يكى را روان خنجر تيز داد * بزن گفت بر خويشتن همچو باد
بزد بر سر سينه تيغ درشت * همان جايگه خويشتن را بكشت
دوم را بفرمود مرد همام * كه خود را نگون اندر افكن ز بام
تن خويش از بام پرتاب كرد * بيفتاد چون سايه بر خاك مرد
ز بامش به زارى برآمد به زير * سيم را بفرمود آن تيزوير « 2 »
كه خود را نگون اندر افكن به آب * به فرمان « 3 » آن كافر كامياب
درافكند خود را به رود روان * فرورفت و زارش برآمد روان
فرستاده را گفت كانجا سپاه * چه مقدار باشد كه آمد ز راه
جوابش چنين داد آن نامدار * كه لشكر فزون [ است ] از سى هزار
به دو گفت جبايى ، اندر نبرد « 4 » * كه يار است با من از اينگونه مرد
مرا چون از اين شيوه باشد دلير * نترسم به ميدان ز صد بيشه شير
فرستاده را گفت مير از كران * كه فردا بيا نزد من كامران
ابو ساج را بين پر از كين و جنگ * نهاده به گردن درون پالهنگ
به پيش سگان بسته باشند يوز * به نزديك من باش و دل برفروز
فرستادگان را اماننامه داد * گذشتند از آب مانند باد
چو شب تيره شد بو سعيد ، از شتاب * گذر كرد با لشكر خويش ز آب
ابو ساج چون صبح بركرد سر * زمين گشت چو چهرهء زال « 5 » زر
بفرمود تا بردميدند ناى * همان سنج رومى و هندى دراى
هامش
( 1 ) افتى به زير
( 2 ) بىهنر
( 3 ) فرماز
( 4 ) نورد
( 5 ) زار