سعيد شقى همچو غران پلنگ * روان با سپاه اندرآمد به جنگ
ميان بسته از بهر تاراج را * به قلب اندرون ديد بو ساج را
بزد بر صف و قلب را بردريد * به شمشير از كرديان سر بريد
چو بو ساج را ديد چون پيل مست * ز اسبش درافكند و دستش ببست
فراوان ز خيل خليفه بكشت * نمودند آنان كه ماندند پشت
ابو ساج را برد مجروح و پست * به پيش سگان شكارى ببست
فرستاده را داده بدرگ امان * وز آنجاى برگشت دل شادمان
بدل كرد سنگ سيه را به سيم * نبودش به دل در ز كس ترس و بيم
بها بستد از مقتدر سىهزار * زر سرخ چون آتش آبدار
در آن دم كه تسليم مىكرد سنگ * به نزد خليفه سبك تيزچنگ
به اعيان كوفه چنين گفت باز * بدانديش جبايى چارهساز
شما را همى گيرم اكنون گواه * كه تسليم كرديم سنگ سياه
بگفتند كآرى گواهى دهيم * روان را از اين روشنايى دهيم
دگربار سرور ، بدانديش گفت * نديدم يقين با شما عقل جفت
چه دانيد كاين سنگ آن ملك هست * كه آوردهاند از بهشتش به دست
ز گفتار او جمله گشتند لال * نبد هيچ گفتى بدانجا مجال
بدان جايگه بود ابن حكيم * محدث بد آن پيرمرد قديم
چنين داد آن بدنشان را جواب * كه اكنون خطا بازدار از صواب
علامت بدين سنگ بسيار هست * كه آن را توان آوريدن به دست
اگر آن نشانها در اين سنگ نيست * تو را ز اين سبب با كسى جنگ نيست
وگر آن نشان هست اين سنگ را * تو با خلق كوتاه كن جنگ را
به نزديك جبايى بدنژاد * ز قول پيمبر سخن كرد ياد
كه اين سنگ را روز حشر كبير * بيارند از امر حى بصير
بدين سنگ بخشند چشم و زبان * شود بر همه مؤمنان مهربان
بر ايمان مؤمن گواهى دهد * دل خلق را روشنايى دهد
به دو گفت جبايى اين خود نكوست * پديد آيد آن روز دشمن ز دوست
به دنيا ورا چيست برگو نشان * ميان بزرگان و گردنكشان
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 827
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٢٧