سر نامداران نهان گشته بود * پريشان براى جهان گشته بود
چو آواز بشنيد آمد پديد * از آن پس كه بد خسته و ناپديد
چو ديدند رويش بزرگان دين * نهادند از پاى سر بر زمين
ورا باز مير جهان خواندند * بر او بىكران گوهر افشاندند
بزرگان بغداد بازآمدند * پى بيعت سرفراز آمدند
بكردند بيعت بر آن كامكار * سرافراز را شد قوى نابكار ( ؟ )
ابو عمر قاضى بيامد چو باد * پس از بيعتش آفرين كرد ياد
فروكشت آن آتش جنگ و جوش « 1 » * ز شادى به گردون دون شد خروش
نگفتند با نازوك « 2 » آن روز هيچ * اگر چند بودند دل پر ز پيچ
چنين تا يكى سالى اندرگذشت * به گرد در نامور كس نگشت
يكى سال مردم برآسوده بود * سر فتنه در پاى غم سوده بود
چو سالى برآمد بدين كاروبار * دگرگونه شد گردش روزگار
سرافراز هارون كه بد خال مير « 3 » * غلامى بد او را چو بدر منير
يكى بنده بد نازوك شوم را * كز او ننگ بد برزن و بوم را
شب و روز با بنگ و با باده بود * دلوجان بر اين هردوان داده بود
معربد بدى آن بنفرين مست * به هركس كه ديدى كشيدى دو دست
[ غلام ] سرافراز هارون به شب * همى رفت جايى به رسم عرب
ورا بندهاى مست بنگى بديد * گريبانش بگرفت و اندركشيد
بزد بر سر و روى او چند مشت « 4 » * بدانسان كه گشت آن پسر نيمكشت
خبر سوى هارون شد از كار بنگ « 5 » * برون رفت گرزى گرفته به چنگ
چو ديد آنچنان بنده را پر ز خون « 6 » * [ بزد ] گرز بر گردن مست دون
سر و گردنش خرد درهم شكست * بيفتاد از پاى بدمست پست
خبر شد ز كارش به نازوك شير * بيامد بغريد مرد دلير
هامش
( 1 ) جوى
( 2 ) نازك
( 3 ) فتنهاى بود كه ميان ستوربانان هارون غريب الخال و رئيس ستوربانان نازوك . . . ، تاريخ ابن خلدون ، ترجمهء عبد المحمد آيتى ، 2 / 588 .
( 4 ) شب
( 5 ) انكار جنگ
( 6 ) بند برآيد ز خون