يكى ابن حمدان مغلوك بود * كه يارش در آن [ كار ] نازوك بود
بكردند بر ابن معتز سلام * نهادند نامش امير و امام
همان پور داو [ و ] د گشتش وزير * محمد كه بد خواجهاى بىنظير
ز پور فراوان ( ؟ ) به بغداد بود * كه كار همه جور و بيداد بود
برفتند رندان چو پيل دمان * دوم روز با جملهء خادمان
بكردند با نازوك مير جنگ * گرفتند شمشير بران « 1 » به چنگ
همان ابن معتز در آن جنگ بود * به زندان جهان بر دلش تنگ بود
چو غوغا در آن حرب گشتند تيز * بشد نازوك نامور در گريز
جهان پيش چشم سران تار شد * همان ابن معتز گرفتار شد
ببردند او را بر مقتدر * از او پر ز كين بد سر مقتدر
سرش را در انبان كافور كرد * به انبان تنش را ز جان دور كرد
قوىحال شد مقتدر از ظفر * به دو روى بنمود اقبال و فر
وزارت چو بدخواه را كرد مات * بداد آن دلاور به ابن الفرات
چو ده سال در پادشاهى بماند * به خاك اندر از دشمنان خون براند
از او ابن حمدان به دل كينه داشت * چو دل كين او در بر و سينه داشت
دل نازوك از بهر او بد به درد « 2 » * در آن شغل روز و شب انديشه كرد
ورا ز آن ميان دور مىخواستند « 3 » * چو ماه از غم و غصه مىكاستند
ميان بسته بودند بر خلع مير * شب و روز با گرز و شمشير و تير
شبى مقتدر ز آن خبردار شد * روان كامران بر سر كار شد
غلامان خود را بفرمود شاه * كه تا اندر آن خانهء دينپناه
نشستند با جوشن و تيغ و تير * نهادند گردن به فرمان مير
دوم روز حمدان درآمد ز در * نه آگه ز كار قضا و قدر
بدان بندگان گفت حالى امير * زنيد اين بد بدنشان را به تير
غلامان چو آتش برافروختند * به تير از كمان چشم او دوختند
همى كرد فرياد و زنهار خواست * همى گفت كان آل حمدان كجاست
هامش
( 1 ) بدان
( 2 ) او به درد
( 3 ) مىخاستند