چنين نار و آتش به دل دار [ و ] تن * به سوى جهنم شد از انجمن
برون سرا بود نازوك چو كوه * به گردش ستاده فراوان گروه
نيارست در اندرون شد ز بيم * وز آن درد و غم بود جانش دو نيم
برفت و سران را بر خويش خواند * كسى را كه فرزانه بد پيش خواند
چنين گفت كاين كودك نارسيد * به قصد سران تيغ كين بركشيد
يكى را ز گردنكشان دوش كشت * دل سخت دارد درونى درشت
به خون بزرگان بيالود چنگ * نماندست كس را بر اينقدر و سنگ
نماند ز ما گر بماند يكى * خورد خون مردان چنين كودكى
ببايد ورا برد بيرون ز كار * اگر يابد اين بدنشان روزگار
ز ما هيچكس را نماند به جاى * چه گوييد اى مردم پاكراى
شدند آن سران جمله با مير يار * برفتند پيش در شهريار
پى حرمتى جمله اندر حرم * شدند از پى كار آن محترم
گرفتند مرد جوان را اسير * ببستند و گفتند كاى كند « 1 » وير
خلافت ممان خويش را خلع كن * به نرمى ز ما گوش دار اين سخن
اگر نى ببريم از تن سرت * شود پر ز خون در زمان پيكرت
بترسيد چون بد جوان شهريار * همان دم برون برد خود را ز كار
بدين حيله از دست ايشان بجست * نهان گشت اندر سرايى نشست
به غارت چو مشغول شد آن سپاه * چپ و راست در خانهء پادشاه
خبر شد از آن روى رندان شهر * برفتند يكسر به كين و به قهر
يكى خال بد مقتدر را خطير * توانا و دانا و روشنضمير
ورا نام هارون ، ز پشت قريب * جوانى سرافراز بود و مهيب
برفتند غوغا به پيش درش * ستادند يكسر به گرد اندرش
ببردند او را سوى گيرودار * به دنبال او خلق بد سى هزار
برفتند اندر سراى حرم * به جايى كه بد همچو باغ ارم
به آواز گفتند منصور باد * از اين مقتدر چشم بد دور باد
هامش
( 1 ) كرد