كه تا قاهر بسته را ز آن كمند « 1 » * رهاند ، رساند به چرخ بلند
سوى راه زندان فرس را بتاخت * كه با قاهرش بود آنجا شناخت
همى خواست كاو را برون آورد * به قدرش ز كيوان فزون آورد
نشد راست تدبير مرد پليد * سمندش به سوق بلا دركشيد
برازان سوى سوق مىرفت مرد * به اسبش خرى باربر بازخورد
بر او چند بند گران خار بود * از آن خار بر جان خر بار بود
عنان را بپيچيد بدرگ ز خار * پى او گل آفت آورد بار
به ياد آمد آن دانهء بد كه كشت * گرفتار شد هم بدان كار زشت
دلش ز آتش كفر و دين رسته بود * ز خويش آن بداختر برون رفته بود
نظر كن به كار قضا و قدر * به دكان « 2 » قصاب بودش گذر
به حلقش درافكند قلاب چنگ « 3 » * شد آونگ چون گوسفند آن پلنگ
بدان چنگ « 4 » بىرنگ شد بربرى * بمرد « 5 » آن بنفرين ز شوم « 6 » اخترى
ز زير اندرون تيز اسبش بجست * به قلاب قصاب « 7 » خونش ببست
به زودى از آنگونه خونش گرفت * قضا و قدر بين كه چونش گرفت
رسيدند از آنجا گروهى سوار * بديدند او را بدان گونه زار
همانجا يكى آتش افروختند * به آتش دل بدنشان سوختند
بر آن غلتبان كاتش كين فروخت * به مرگش دگر هيچ خامى نسوخت
ز هجرت شده سيصد افزون ز بيست * كه بر مقتدر هركسى خون گريست
در آن عهد بد پور « 8 » حمدان امير * سرافراز بود و دلير و خطير
دگر سرورى بود نازوكنام * كه از پشت معتز بد آن خويشكام
بگفتيم احوال مرگش ز پيش * بگوييم اين جمله « 9 » بر جاى خويش
چو شد مقتدر كدخداى جهان * برفتند نزدش سراسر مهان
بكردند بيعت بدان نامدار * اگر چند طفلى بد آن شهريار
گروهى نبودند راضى بدان * بر پور معتز شدند [ آن ] زمان
هامش
( 1 ) كژند
( 2 ) بزرگان
( 3 ) بند
( 4 ) بنك
( 5 ) نمود
( 6 ) شرم
( 7 ) قصلا
( 8 ) بود
( 9 ) دل