تو را منتصر نام كردم بجاى * تو خود منتظر گشتى اى تيرهراى
پى مرگ من منتظر گشتهاى * ز راه نكوهيده برگشتهاى
نباشى جفاپيشه [ ز انديشه پاك ] * به زودى فرورفت خواهى به خاك
ز من در درون خشم دارى همى * سوى مرگ ما چشم دارى همى
بدانم كه دارى به خونم شتاب * پس از من نباشى دمى كامياب
چو بشنيد گفتار آن خوبكيش * ز شرم بزرگان سر افكند پيش
برون شد ز پيش پدر دل به درد * جگر خسته ز آن غصه و روى زرد
برآمد « 1 » بر اين مدتى روزگار * به دو روزه ناگاه بربست بار
نمود از فلك ماه شوال روى * چو نعل سمند شه نامجوى
بزرگان برفتند و كردند عيد * به ناز و طرب نان بخوردند عيد
نخورد اندر آن روز خسرو شراب * دلش بود از دست دشمن خراب
نيارست مى خورد آن شهريار * سراسيمه بد جعفر نامدار
پريشان بد آن نامور تا سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز
نديمى به شاه سرافراز گفت * كه اى شه چرايى تو با غصه جفت
همه كار عالم به كام تو گشت * سپهر و ستاره غلام تو گشت
ز مشرق به مغرب كنون نام توست * همان توسن آسمان رام توست
از اينگونه قصرى برآوردهاى * سرش را به تاج فلك بردهاى
به گيتى بهشت برين ساختى * بدينسان سرايى بپرداختى
در او جاى شادى و مى خوردن است * مقام نشاط و طرب كردن است
چرا دست كوتاه دارى ز جام * ز گيتى چرا برنگيرى تو كام
بفرماى تا رطل و جام آورند * به جاى مى پخته خام آورند
مى ناب در جام ريزند زود * كه داند ز راز سپهر كبود
بفرمود خسرو به ساقى كه خيز * مى راوق از شيشه بر جام ريز
غم بود و نابود تا كى خوريم * بياييد تا شادمان مى خوريم
فكندند فرشى در آن نوسراى * كز آن جنس كس را بند هيچ جاى
هامش
( 1 ) برين برآمد