30 ميان سواران شد آن [ نو ] جوان * عرق بر جبينش چو آب روان
برادر بد او را يكى خويشكام * ورا ظاهر معتضد بود نام
به زندان بد آن مير در زير بند * پى پادشاهى شده مستمند
غلامى بد آن شاه را بربرى * نشان برنمودى و نامآورى
به چابكسوارى برآورده سر * به اسب اندرون بود چون شير نر
معلق زدى همچو آذرگشسب * ز صد گونه بازى بكردى « 1 » بر اسب
فرود آمدى ز اسب در تاختن * بدى كار او حربه انداختن
در اينروز بدرگ ميان را ببست * چو پيلى بر اسب تكاور نشست
قوىخشت و زوبين برانداختى * به آب اندرون آتش انداختى
زدى مشت بر سنگ و كردى گذار * به گيتى نبد مثل او يك سوار
به زير آمدى ز اسب هنگام تك * بجستى دگرباره همچون ملك
نشستى بر اسب و زدى خشت و تير * تو گفتى مگر بود چرخ اثير
خوش انداختى تير و زوبين دلير * به ميدان درون رفت مانند شير
به زوبين همى كرد بازى ز دور * تو گفتى مگر بود يك پاره نور
زمانى به زوبين زمانى به تير * همى گشت و مىكرد بانگ و نفير
همى كرد از آن لعبهاى عجب * ندانست كس بازيش ز آن سبب « 2 »
دلش بود پركينهء مقتدر * درونش ز خون جگر بد كدر
برون آمد از قلب مرد جوان * همى ديد آن نازنين پهلوان
از آن پس پى بازى « 3 » آمد به پيش * جوان را به بازى بود ميل بيش
ندانست فعل بد بربرى * به نزديكتر شد ز شوماخترى
چو از لشكر آن شاه را دور ديد * يكى نعره « 4 » آن بدنشان بركشيد
بينداخت زوبين به كردار برق * روان در دل مقتدر گشت غرق
ز « 5 » پشتش سر حربه آمد برون * چو گلزار شد روى ميدان ز خون
فلك جان پاكش به بازى ربود * تو گفتى كه بو الفضل هرگز نبود
چو گشت آن جهاندار [ از ] جان برى * گريزان سوى شهر شد بربرى
هامش
( 1 ) ز مهد كوتهها زى بگذرى بر اسب
( 2 ) ز اسب
( 3 ) بنى يارى
( 4 ) حرير
( 5 ) چو