نشاندند آن طفل را بر سرير * ستادند نزدش دبير و وزير
ورا شاعرى شعر بسيار گفت * سخنهاى چون دُر شهوار گفت
ز خرديش آن نامور نام برد * بزرگى نيايد ز طفلان خرد
كنون كله . . . . . بگذرد در كرك ( ؟ ) * نيايد از اين خرد كار بزرگ
چو كودك بود پادشاه جهان * شود فتنهء آشكارا ، نهان
اگر كودكى « 1 » پادشاهى كند * فلك بر زمانه تباهى كند
بپرسيد شخصى ز بوذرجمهر * كه اى مرد تابندهء پر ز مهر
به عهد چو تو عاقل كامياب * چرا گشت ملك خراسان خراب
به دو گفت بوذرجمهر وزير * كه زن بود و كودك فراز سرير
يكى رسم و آيين شاهى نداشت * جهان جز كه راه تباهى نداشت
به نادان سپردند شغل خطير * از آن ماند نان بزرگان فطير
چو اقبال را بود سر در نشيب * عنان كس ندانست باز از ركيب
بيفتاد بر خاك ره سايهدار * فرومايه شد مردم مايهدار
برآمد نژند و فروشد بلند * گشايش نبد هيچكس را ز بند
چو شد مقتدر پادشاه جهان * ندانست باز آشكار از نهان
امام جهان چارده سال بود * به خردى بزرگ و قوىحال بود
چو شد عمر او بر دو ده سال و هفت * ورا بر سر از دست گردون چه رفت
سپهرش به دست سگى بازداد * جهان داد آن نازنين را به باد
به خاكش فروبرد چرخ آشكار * برآسود از رزم و بزم و شكار
چنين بود آيين آن شهريار * كه هرروز رفتى به ميدان سوار
هوس بود شه را به ميدان و گوى * همه روزه بودى بدان گفتوگوى
به چابكسوارى برآورد سر * زدى گوى و بردى به چرخ هنر
يكى روز مانند باد بهار * به ميدان درون بود آن شهريار
سواران ستاده به پيرامنش * كشان آسمان بر زمين دامنش
هوا گرم و رخشان بد از آفتاب * نمىبرد « 2 » شاه جهانگير تاب
هامش
( 1 ) از و كودار
( 2 ) نمىبود