شد اندر حرم آن بدانديش مست * هر آن كس كه ديد از مجاور ببست
به پيش در كعبهشان خون بريخت * ز دست قضا كس تواند گريخت
ز مكه زن و كودكان را ببرد * به راه اندرون سگ همى مىسپرد
كه گويد از آن ظلم و آن جور باز * خورد مغفر كركس آنروز باز
خبر شد بر مكتفى ز آن پليد * كه خون سران خورد همچون نبيد « 1 »
فرستاد لشكر به دنبال گبر * برفتند مانندهء پيل و ببر
نكوهيده زكرويه آمد به جنگ * برآويخت با لشكر تيزچنگ
سرانجام كافر درآمد ز پاى * بريدند حالى دو دستش به جاى
ورا خون آن بىگناهان گرفت * نه خيل و نه شمشير شاهان گرفت
بدى كرد با مردم نيكبخت * گرفتش زمانه سرانجام سخت
چو گستاخ شد با خداوند خويش * برون آمد از عهد و سوگند خويش
سپهرش در آن خاك بر باد داد * سزد گر نيارند از او نيز ياد
غلامى كه با خواجه گستاخ شد * درونش ز سرنيزه سوراخ شد
اگر بنده باشى وگر پادشاه * مپيچان درون ز آستان . . . . . .
ز زكرويه ببريد ايام سر * در آن كار كرد او را سرانجام سر
سرش در زمان بر سر نيزه كرد * ببردند سوى خراسان چو گرد
گشاده شد آن رازها سربهسر * چو ديدند بر نيزه ز آن گونه سر
چو آمد بدين جا كتاب جرير * ز دستش بيفتاد كلك و حرير
برفت او و اين نامه ناكرده ماند * كسى آخر اين سخن را نخواند
به هنگامهء مكتفى [ زاد مرد ] * كسى ديگر آغاز اين نامه كرد
نه تاريخ ماند و نه تاريخگوى * تو دست دل از آب هستى بشوى
چو از سال بر سيصد افزود پنج * دل مكتفى آمد از غم به رنج
به ذالقعده در خاك رفت آن امير * زمين شد ز خون سران آبگير
به دو كرد فرزند يوسف نماز * محمد كه بد قاضى سرفراز
ورا دفن كردند اندر سراى * سرايى كه بد چون بهشتى بجاى
هامش
( 1 ) بيد