به غارت ببردند رخت رسول * زمان و زمين گشت پرشر و شور
خرابى پذيرفت آن بوموبر * عقاب بلا باز « 1 » گسترد پر
خبر شد به بغداد از آن كار زود * كه شد شام از اعرابيان پر ز دود
دل مكتفى شد از آن دردمند * بناليد از جور چرخ بلند
يكى مير بد ترك ، ديلم به نام * بر خويش « 2 » خواندش امير همام
ورا داد كوس و سپاه و علم * فرستاد او را برون از حرم
سوى شام شد ديلمى همچو باد * سپه برد بر دشمن ديوزاد
به رصافه بد ديلمى را قرار * عرب را خبر شد از آن مرد كار
برفتند بر ديلمى ناگهان * گرفتند بر گرد او گمرهان
به يكديگران اندر آويختند * به خاك اندرون خون همى ريختند
چو از باد پيكار برخاست گرد * بكشتند آن ديلمى را به درد
گرفتند رصافه را در ميان * بكشتند بىمر از آن شاميان
به تاراج دادند آن بوموبر * سراسيمه شد مكتفى ز آن خبر
شدند اهل اعراب تند « 3 » و دلير * چو روباه بودند گشتند شير
وز آنجا برفتند تا اندرون * براندند هر جاى درياى خون
به هرجا ز ظلم آتش افروختند * چو نى ، خلق را زار مىسوختند
به روز و به شب تخم بد كاشتند * جهان را پرآشوب مىداشتند
به غارت كشيدند هر جاى دست * از ايشان به جان هيچ بومى نرست
دمشق و حلب را گرفتند نيز * همه روستا را برفتند تيز
زن و كودكان « 4 » را ببردند اسير * زمين ناله مىكرد ، گردون نفير
برون آمد از كوفه زكرويه باز * همه كار عباسيان شد ز ساز
بشد تا در كعبه آن بدنشان * به دنبال او خيل مردمكشان
ميان بسته بر قتل و تاراج را * در آن ره فروداد حجاج را
به جا زنده ز آن حاجيان كس نماند * چو سيلاب درياى پرخون براند
نبد رحمى از مؤمنان بر دلش * سرشته ز بد بود يكسر گلش
هامش
( 1 ) باد
( 2 ) خويشتن
( 3 ) نقد
( 4 ) زوكندكان