ببرم از اين دودمان بيخ و بار * نشانم به باغ اندر آن ميوهدار
كه راحت پى خلق بار آورد * در اين شغل جهدى به كار آورد
نماند ز بدكار نام و نشان * شود سرور جمع گردنكشان
به اول از اين شيوه آغاز كرد * به آخر در كافرى باز كرد
درآمد بداختر چو سيلى سياه * همى بد ز يكيك سرانداز راه
ندانست كس راز آن نابكار * مگر پاك يزدان پروردگار
به هركس همى گفت كافر به راز * كه اول بدانيد سر نماز
چه دانسته باشيد كمتر كنيد * به شستن چرا روى را تر كنيد
خدا را چه حاصل از اين شستوشوى * شما را چه حاصل از اين جستوجوى
چرا رنجه دارى روان را به شب * نخسبى ، نياسايى از تاب و تب
بدانيد كاين آدمى چون گياست * ز آبش در اين خاك نشوونماست
چو آبش بود سر برآرد ز خاك * [ ستا ] ره ببينى به دو تابناك
دگربار چون اندر آيد خزان * بريزد به كردار برگ رزان
كدام است دوزخ ، چه باشد بهشت * چه انديشه دارى ز خوب و ز زشت
به طاعت مكن عمر خود را تباه * مشو شاد از اين ، غم مخور از گناه
تو چون خفته باشى در اين خاك و آب * چگونه ، كجا ، كى درآيى ز خواب
بدين قول آن كافر بدنژاد * بسى خلق را داد ناگه به باد
ز كار خدا خلق را دور كرد * چراغ دل و ديده پرنور كرد
همى گفت با مردمان آن پليد * كه رزقى حلال است ار سائليد
مى ناب هرگز نباشد حرام * كه هست از بر خلق خوشتر طعام
تو را در بدن قوت افزون كند * تنت فربه و روى گلگون كند
برآييد با هرزنى خوب و خوش * همه با غلامان خورشيدوش
خوريد آنچه يابيد از نيك و بد * مداريد تيره چنين روز خود
شماريد اين مالهاى حلال * چه باشد سخنهاى ميل و ملال
زر خود ز مردم بگيريد باز * بگيريد از مردمان زر به گاز
از اين جنس مىگفت شام و سحر * زمين كرد چون چرخ زيروزبر
از او شومتر در زمين كس نبود * به افسون دل هرتنى مىربود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 812
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨١٢