از او بىكران خلق گمراه گشت * نكوهيده اندر جهان شاه گشت
دو فرزند بود آن بدانديش را * به گبرى سپرده دل ريش را
از آن دو يكى را حسين نام بود * دگر يحيى بد سرانجام بود
فرستاد زكرويهشان سوى شام * به دعوتگرى مىنهادند دام
ز اعراب قومى در آن بوم بود * كه هريك از آن اختر شوم بود
بدى آب نزديك ايشان گلاب * بلى اصل يكيك مى [ چون ] گلاب
جز از رهزنى كار ايشان نبود * كه بدكار از ايشان پريشان نبود
برفتند آن هردو نزديكشان * چو ديدند آن راى تاريكشان
بگفتند ما خود ستمديدهايم * به چشم اندر از جور نم « 1 » ديدهايم
ز عباسيان است بر ما ستم * نه از جور ايام و چرخ نجم
گريزان ز عباسيان در جهان * طلبكار ما آشكار و نهان
ز نسل على اين دو تن بيش نيست * مرا با شما يك سخن بيش نيست
كه گيريد ما را كنون در پناه * چو آيد پى ما ز دشمن سپاه
نمانيد تا خون ما را خورند * و يا بسته ما را به بيرون برند
برآريد ما را همه زينهار * تموز و خزان و خريف و بهار
براى روان على مرتضا * بداريد ما را نهان از قضا
به زارى همه خلق بگريستند * كه دانست كان هردو تن كيستند
دو تن را به جان جمله بنواختند * در آن بومشان جايگه ساختند
به گفتار هردو بدوزند گوش * برفتند از آن قول يكسر ز هوش
ز گبرى بدفعل دم مىزدند * در آن راه بىره قدم مىزدند
ببردند اعرابيان را ز راه * به افسون و نيرنگ و قول تباه
نبد فعل با قوم اعراب هيچ * دل مردمى گشت پربند و پيچ
چو گفتند و كردند ترك صلات * ندادند از آن پس يكى جو زكات
نهادند سر در زنا و شراب * از آن پس بكردند گيتى خراب
همه شام و شامات بر هم زدند * ز بازارگان مال و جان بستدند
هامش
( 1 ) آن