از اين پس فلك با تو پركين بود * نصيب روان تو نفرين بود
مكن بد به گرد بدى خود مگرد * چو نيكى ، به پيرامن بد مگرد 80
برون آمدن زكرويه بن مهرويهء قرمطى
اجل در كمين است و تو خفته مست * ببين تا چه دارى تو با او به دست
در آن دور پرجور گوشم شنيد * به كوفه يكى كافر آمد پديد
ورا نام زكروى مهرويه بود * در آن ملحدى صعب يكرويه [ بود ]
اساس بدى در جهان او نهاد * بناى اباحت نهان او نهاد
دل اهل ايمان ز دين دور كرد * بسى سالها اندر اين سور كرد
همه كوفه را گبر گمراه كرد * دمى داشت ميرا چو يخ خشك و سرد
مشعبدگرى بود چابكسوار * ربودى ز دست عروسان سِوار
چو شمشير دعوتگرى بركشيد * به افسون ز گردنكشان سركشيد
ز راه هوا اندرآمد چو ابر * به اول ز شيعه سخن گفت گبر
منم گفت از خاندان رسول * هواخواه فرزند زوج بتول
خلافت ببردند ز ايشان به زور * سيه باد رخسار كيوان و هور
در اين دور سلطان ستمكار گشت * چو شب ، روز بر همگنان تار گشت
كسانى كه راه يلى « 1 » رفتهاند * خليفه ز آل على گفتهاند
در اين شغل عباسيان را چه كار * دگرگونه شد گردش روزگار
به قول « 2 » امامى كه روشندل است * نماز همه مردمان باطل است
حرام است هرزن كه خواهى كنون * حلال است اين خلق را مال و خون
ز عباسيان بيش سلطان مباد * ز آل على شاد و خندان مباد
ره مؤمنان تنگ و باريك شد * همان شمع اقبال تاريك شد
من آنم كه اين شمع روشن كنم * به بر در ز انديشه جوشن كنم
براندازم اين قوم عباسيان * نمانم يكى ز اصل عباسيان 20
هامش
( 1 ) يكى
( 2 ) بقولى