بر بدر ، با او عيان عهد كن * به كار اندرون بىكران جهد كن
به سوگند و پيمان به دام آورش * مخوان جز كه دانا و نامآورش
بيامد بر بدر قاضى چو گرد * برش عهد و سوگند را تازه كرد
همى خورد سوگندهاى دروغ * ز كارش همى برد گردون فروغ
فروخواند آن نامه بر بدر مير * دلش كرد مانند بدر منير
به سوگند و نامه دلش نرم كرد * به كار اندرون خاطرش گرم كرد
ببردش به افسون و حيله به راه * جهان كرد بر بدر دانا سياه
چو روزش بيامد درآمد ز پاى * بشد سوى كشتى ره عقل و راى
روان كرد در دجله كشتى چو تير * تو گفتى فرورفت نامش به قير
برفتند با نامور پنج مرد * به آب اندرون دل پراندوه و درد
چو آگاه شد قاسم بدگهر * كه بدر آمد از شهر واسط بهدر
فرستاد بر كار پانصد سوار * پى كشتن بدر شوريدهكار
اميرى بر آن خيل لؤلؤ به نام * بر بدر شد تيز كرده حسام
سر بدر ، لؤلؤ ز تن برگرفت * ز شاه جهان تاج از آن سر گرفت
بياورد آن سر به نزد وزير * ز قتل عدو شاد شد كندوير
به پا جمله گردنكشان بر درش * بر مكتفى برد قاسم سرش
دوم روز قاضى درآمد به شهر * به دو خلق مىكرد نفرين دو بهر
زبان سران شد بر او بر دراز * همى گفت هرتن نشيب و فراز
به سوگند بردى سرى را ز راه * كه تاج مرصع بد او را كلاه
قفا آخر كار از اين سرخورى * سرانجام از اين كار گيرى « 1 » برى
بدان سر تو را جاى آتش بود * همان عيشت اين جاى « 2 » ناخوش بود
بگيرد گلوى تو سوگند سخت * نبينى دگر « 3 » شكل اقبال و بخت
چو چنگ اجل بفشرد پاى تو * به دوزخ بود بىگمان جاى تو
ببيند روان تو خوارى به چشم * بگيرد خداى جهان بر تو خشم
چو بركندى آن سرو نازان ز جاى * درآيد به زودى سرت زير پاى
هامش
( 1 ) گيرد
( 2 ) اينجا تا
( 3 ) كار