كنون بشنو از قتل بدر كبير * كه بد بر خراسان و كرمان امير
از او مكتفى در دل انديشه داشت * به كار اندرون صابرى پيشه داشت
نمىكرد بيعت بدانديش مرد * و ليكن به كار اندرون صبر كرد
ورا بود فرزانه قاسم « 1 » وزير * بر خويش خواندش نهفته « 2 » امير
ز بدر كبيرش حكايت بگفت * كه او دشمن ماست اندر نهفت
وزير خردمند تدبير كرد * ز دانش كمان هنر تير كرد
بزد بر عدو تير و شد كارگر * ز دل رفت پيكان به سوى جگر
وزير فريبنده با مير گفت * كه اين كار بايد كه باشد نهفت
بفرما « 3 » تو اى شهريار جهان * بسازم ورا كار اندر نهان
برم از وجودش به راه عدم * نهم بر سر چرخ گردان قدم
بگفت اين و شد سوى خانه وزير * رسولى فرستاد نزد كبير
به بدر سرافراز گفتا مپاى * ز حد خراسان به نزد من آى
روان كرد فرزانه بدر « 4 » كبير * چنين تا به واسط رسيد آن امير
چو آمد به واسط شد انديشناك * بترسيد از مكتفى مرد پاك
هراسى ورا در دل آمد پديد * در آن شهر بنشست و دم دركشيد
نيارست از آنجاى پيش آمدن « 5 » * بر مردم زشتكيش آمدن « 6 »
چو آگاه شد قاسم از كار بدر * چنين گفت با دل كه درياب قدر
كنون ساز تلبيس و تدبير كن * ورا بر بدن موى زنجير كن
يكى نامه بنوشت زيبا ، وزير * سخنها در او خوشتر از شهد و شير
در او خورده سوگندهاى گران * كه هستى تو مير همه مهتران
به دل مهربان است با تو امير * بيا تا شوى شاد و روشنضمير
درون را تهى دارد از كين تو * نه لب را گشايد به نفرين تو
گناه تو را عفو كردست شاه * برون آمدى اين زمان از گناه
ورا خواند قاسم بر خويشتن * بر او خواند از دفتر خويشتن
ورا گفت كاين نامهء زينهار * ببر سوى واسط چو باد بهار
هامش
( 1 ) قاسم بن عبيد اللّه
( 2 ) نهفت
( 3 ) بفرمان
( 4 ) بدر ، غلام معتضد
( 5 ) آمدند
( 6 ) آمدند