وصيف و شرابى و موسى چو شير * نشستند اندر كمينگه دلير
كه تا فرصتى كى به دست آورند * كه در كار جعفر شكست آورند
همان منتصر سرور كامياب * شب و روز با باب خوردى شراب
پدر آنچنان با پسر بد به كين * كه مىخواست زد آسمان بر زمين
چو ماه صيام اندرآمد ز راه * ز مى دور شد جعفر دينپناه
شب و روز در كار بيدار بود * و ليكن فلك اندر آن كار بود
نبد بندگان را مجال بدى * كه هشيار بد جعفر از بخردى
در انديشه بد جعفر نامدار * كه تا چون برآرد ز دشمن دمار
بيفتاد از هردو روى اتفاق * دل نامداران همه بر نفاق
به هنگام افطار فرزند شاه * زدى خيمه ناگاه در بارگاه
چو نزديك جعفر فراز آمدى * دلش جفت گرم و گداز آمدى
نكردى در او باب هرگز نگاه * بدى پيش چشمش چو مار سياه
بگفتى نديمان خود را امير * كه با پور او اندر آن داروگير
پراكنده گفتند از بيخودى * زدنديش سيلى ز نابخردى
كسى حق شهزاده نشناختى * خيو در رخ سرو انداختى
شدى فتح خاقان ز راه جفا * زدى سيليش ناگهان بر قفا
سرافراز از آن درد بگريستى * كه داند كه شهزاده چون زيستى
به دل درگرفتى و بودى خموش * نگفتى حديث و نكردى خروش
از آن پيش بنشستى آن نازنين * در آن انجمن با كلاه و نگين
چو اين رنج بنشست در جان شاه * دگر بيش ننشست در پيشگاه
ستادى به نزد وشاقان به پاى * چو سگ بود در مسجد آن پاكراى
شبى كرده بودند بىمر فسوس * بر آن نامور مردم چاپلوس
از آن درد و غم طاقتش طاق گشت * مكن عيب گر آن پسر عاق گشت
روان گشت بر خاك از چشمش آب * به جعفر چنين گفت كاى كامياب
خلافت ز اندازه اندرگذشت * چه پايى ، كنون آبم از سر گذشت
بفرماى كشتن مرا تيزتر * شدى دمبهدم فتنهانگيزتر
به دو گفت جعفر كه يزدان پاك * تو را كرد خواهد به زودى هلاك
تو بر قصد جانم كمر بستهاى * بسى طرف از اين كار بربستهاى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 674
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧٤