به بيچارگى مرد هركس كه مرد * روان را به خوارى و زارى سپرد
به قولى دگر اينچنين كرد ياد * كه چون معتضد جان « 1 » شيرين بداد
نشد هفتهاى كس بر عمرو مير * فروماند در حبس روشنضمير
فروشد به غم عمرو دل پر ز تاب * شكم مانده خالى ز نان و ز آب
عزيزى بدان ذل خوارى بمرد * روان را در آن سوگوارى سپرد
شنيدم ز گويندهاى ياد گير * كه چون عمرو شد بر خراسان امير
به كاريز كردن هوس « 2 » داشتى * بدان كارها دسترس داشتى
به هرجا كه رفتى روان كردى آب * چنين بود آيين آن كامياب
فزونتر ز اندازه كاريز كرد * سرافراز تيغ هنر تيز كرد
بدان تا شدى خاك ره آبگير * بدى هفتصد چرخ در خيل مير
به جايى كه خسرو فرودآمدى * ز خاك اندر آواز رود آمدى
ز قنات « 3 » . . . . . از چرخ كردن هزار * فزون بود در لشكر شهريار
ز سيصد گز افزون بدى چاه پيش * بديدى بدين رسمها راه خويش
يكى هفته آن شاه بيمار شد * دل هرتنى پر ز تيمار شد
چو رخ را سوى صحت آورد شاه * بپرسيد از وى يكى نيكخواه
كه بنماى تا آرزوى تو چيست * چو از خوردنىها درونت تهى است
چنين داد شاه دلاور جواب * كه دارم به دل آرزوى كباب
بلى از جگر بند كاريز كن * بدين كار شو خنجرى تيز كن
مرا آن سگان جان و دل خوردهاند * درون مرا پر ز خون كردهاند
دو صد بار از بهر يك قطره آب * دلم بيش باشند ( ؟ ) كرده كباب
كنون مردن معتضد گوش دار * به چشم خرد گير از اين اعتبار
درآمد بدان مرد آكنده گنج * ز تأثير اين هفت سياره رنج
ز اول نَقَرس آمد او را پديد * رخش گشت مانندهء شنبليد
از آن پس شد از تشنگى خشكلب * فزودش بدان رنجها نيز تب
مزاجش ز خشكى شد از اعتدال * الفقامت نامور شد چو دال
هامش
( 1 ) جان معتضد
( 2 ) همين
( 3 ) فتاو