به شهر . . . . . . . . . . . . . * سپه رفت و بگرفت اندر حصار
ز عصيان او چون خبر يافت مير * فرستاد مردى دلاور خطير
سپاه گران برد و شد رزمساز * وصيف دلاور چو شير از فراز
بيامد ورا بند كردى ز داد * سپاهش پراكنده شد همچو باد
امام جهان خويشتن برنشست * ميان شهى تاختن را ببست
وصيف بدانديش آگاه گشت * اگر كوه بد بدنشان كاه گشت
گريزان روان شد به دربند روم * گرفتار شد عاقبت مرد شوم
به بغداد بردندش از روم پست * بيفتاد از پاى آن شومدست
سرش را ببريد مهتر به درد * تنش بر لب چفت بردار كرد
چو با مهتر خود جفاكار بود * بدانگونه سى سال بر دار بود
اگر بندهاى خواجه را يار باش * به فرمان آن مرد بر كار باش
مگردان ز حكم خداوند روى * شب و روز او را سرافراز گوى
كه امر خداوند امر خداست * كشيدن سر از حكم ايشان خطاست
چو شد معتضد بر جهان كدخداى * بياراست گيتى به روى و به راى
چو بنشست بر جاى گفتند خيز * كه آمد پديد از برت رستخيز
سراى دو در نيست جاى نشست * چه بندى دل اندر سراى گذشت
چو ز اين در درآيى جگر پر ز خون * از آن ديگرت رفت بايد برون
در آن روز كان شاه رنجور گشت * از او فرهء ايزدى دور گشت
زبانش بيفتاد حالى ز كار * ز گفتن فروماند آن شهريار
زمانه بر آن كامران خون گريست * ز يك هفته گويند افزون نزيست
ملازم ورا خادمى بود پيش * . . . كرد و خواندش به نزديك خويش
يك انگشت بنهاد بر چشم راست * اشارت همى كرد ز آنسان كه خواست
بماليد بر حلق دستى دگر * زبانش نبود آن زمان كارگر
از آن كشتن عمرو مىخواست مير * كز او بود آزرده روشنضمير
شهنشاه از او در درون خشم داشت * همان عمرو فرزانه يك چشم داشت
به قولى بشد خادم او را بكشت * ز نرمى چو شد روزگارش درشت
اگر پيرزن بود اگر شيرمرد * كه ديدى كه او مرگ را چاره كرد 330
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 805
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٠٥