280 به شهر . . . . . . . نشستى پليد * به كردار خون خوردى آن سگ [ نبيد ]
پسر [ ها همى ] داشت بدكار شش * همه چون پدر كافر و كينهكش
چو مىمرد آن گبر پر دستبرد * بزرگى و شاهى بدان شش سپرد
چنين گفت با آن دليران به راز * كه من مىروم بازگردم به ساز
بيايم به نزد شما باز من * ندارم در اين كار انباز من
يكى تيغ زهر آب داده به خواب * بياورد و بنهاد آن كامياب
چنين گفت كاين تيغ از آن من است * به نزد بزرگان نشان من است
چو من بازگردم بيابم نهفت * همه كس بماند به كارم شگفت
كنون با شما كرد خواهم نشان * بدين تيغ در پيش گردنكشان
كه هركس كه آيد به ايام عيد * بگويد شما را منم بو سعيد « 1 »
بدريد اندر زمان دامنش * زنيد اين يكى تيغ بر گردنش
اگر من بدم خود نبرد « 2 » سرش * نگردد ز خون رنگ « 3 » روى و برش
بدانيد حالى كه آن كس منم * چنان « 4 » مهر و مه بر فلك روشنم
وگر من نباشم سرش بر زمين * فتد اى بزرگان باآفرين
نيارد كسى دعوى خام كرد * بدان مردمان اين سخن دام كرد
بدان گفت آن كافر پرزبان * كه تا كس نبندد به دعوى ميان
نگويد كه هستم سعيد سوار * نباشد كسى بعد او شهريار
ز فرزند او معتضد كينه خواست * از آن بدگهر كين ديرينه خواست
از آن پس كه ببريد از او دست و پاى * به گردن درآويختش چو دراى
سليمان يكى سال بر دار بود * دو پا بر زبر ، سر نگونسار بود
امام جهان خادمى داشت پير « 5 » * به سال او فزون بد ز كيوان و [ تير ]
وصيف بدانديش بد نام او * شده نيك ، بد شد سرانجام او
از او شاه را دل پرآزار گشت * ز كار بدانديش بيزار گشت
برفت از بر شه چو بگشاد چشم * ز ناگاه آن نازديده به خشم
هامش
( 1 ) خروج ابو سعيد حيائى و قرمطيان در ايام دولتش به وقوع انجاميد ، حبيب السير ، ج 2 ، ص 383 .
( 2 ) بنزد
( 3 ) اجل
( 4 ) چون
( 5 ) مير