ورا بو سعيد نكوهيدهنام * بداختر بد و كافر و خويشكام
مه و سال خون سران ريختى * شب و روزها فتنه انگيختى
چو او سوى دوزخ شد از رهگذار * پسر ماند برجا بداختر چهار
سليمان مهينپور آن گبر بود * به درندگى بىگمان « 1 » ببر بود
به روز طواف آن پليد درشت * به تيغ جفا حاجيان را بكشت
برون كرد از كعبه سنگ سياه * بر اشتر بياورد آمد به راه
خبر شد بر معتضد ز آن گروه * برون كرد ميرى عجب باشكوه
بد آن مير داننده عباس نام * به صنعا شد و برد خيلى تمام
سليمان بيامد ز نامآورى * به گردش سپاهى چو ديو و پرى
ز خنجر چو بنمود الماس را * ببست اندر آن رزم عباس را
سپاه ورا پاك بر هم شكست * ببردند عباس را همچو مست
به بندش فراوان نگه « 2 » داشتند * دل و رسم و راه تبه داشتند
سرانجام پايش ز بند گران * گشادند و شد پيش آن مهتران
دگربار ميرى فرستاد امام * كه بد نام او موسى خويشكام
سپه برد با ملحدان حرب كرد * به گردون گردنده مىرفت گرد
سرانجام تاب اندرآمد به تخت * ز موسى بر آن قوم شد كار سخت
گريزان برفتند برگشته كار * گرفتار مير ، اندر آن كارزار
به بغداد بردند سرگشته را * چنان كافر بختبرگشته را
بكشتندش آن جاى چون گوسپند * به زارى بريدند « 3 » بندش ز بند
ز هر جاى لختى برآويختند * بر آن مهتران خاك و خون ريختند
سعيد « 4 » آنكه جنانيش نام بود * جگرسوخته خلق از آن خام بود
چو سنگ سيه را ز كعبه ببرد * دل حاجيان را به محنت سپرد
همى گفت چون سنگ آهنرباست * به خود مىكشد خلق را ، اينرواست
نكردى نكوهيده هرگز نماز * نبودى به يزدان دلش را نياز
هامش
( 1 ) بدگمان
( 2 ) نكو
( 3 ) بريدن
( 4 ) ابو سعيد جنائى قرمطى . ابن اثير حياتى و ابن خلدون جبائى و در حبيب السير حيائى ذكر شده است .