چو نزديك شهر آمد [ آن ] شهريار * بيامد برش مهتر آن ديار
بر مهتر آورد حمل گران * به نزدش نهادند از هركران
ز مهتر مقام پدر چشم داشت * به دل [ در ] از او معتضد خشم داشت
به دو ز آن بر و بوم سرور نداد * نهال مرادش از آن بر نداد
سوى قلعهاى رفت ناگاه مرد * بدان مير عاصى شد از راه درد
ز عصيان او باخبر شد امير * بر قلعه آمد روان شيرگير
گرفت از ره كينه اندر حصار * درآمد سپاه از يمين و يسار
ندادند آن قلعه تا چار ماه * نبد هيچكس را بر آن جايگاه
سرانجام شد كار بر خلق تنگ * يكى را نبد نيز پرواى جنگ
بگنديد در مصنع قلعه آب * نماندند آن خلق را خورد و خواب
بمردند مردم بر آنجاى زار * به لب تشنه و چشمها سيلبار
چو شد كار بر مردم قلعه سخت * به يكبار برگشت از آن مير بخت
چو درماند از آن شاه زنهار خواست * به زنهار شد كار آن مرد راست
ورا مير فرخنده زنهار داد * به درگاه خود مرد را بار داد
بدان شاه بسپرد سرور حصار * در آنجا گهر بود و زر بىشمار
ز بالا كشيدند يكسر به زير * نگردد كس الا كه از خاك سير
چو طاو [ و ] س كامش برآورد پر * به فرزند بسپرد آن بوموبر
به بغداد بازآمد آن شهريار * از او گشت گيتى چو خرمبهار
به بحرين و صنعا چنان كم شنيد * ز ملحد بسى مردم آمد پديد
چو بد قوتى اختر شوم را * گرفتند آن برزن و بوم را
بسى قرمطى اندر آن بوموبر * كشيدند بال و گشادند « 1 » پر
از آنجا سوى باديه تاختند * در آن حاجيان آتش انداختند
به راه اندرون كاروانها زدند * سر و زر ز بازارگان بستدند
بدان قوم بد خون مؤمن حلال * بخوردند و بردند فرزند و مال
بر ايشان يكى پارسى بود مير * كه چون او نبودست تيرهضمير
هامش
( 1 ) گشادن