امام زمانه جهانگير بود * جهاندار و بارأى و تدبير بود
بر معتضد شاه والاتبار * بيامد يكى نامه از هندبار
كه از آل مروان در اين بوموبر * يكى تن به شاهى برآورد سر
خلافت كند دعوى آن بدنشان * كند مهترى پيش گردنكشان
پر از خشم شد معتضد ز آن سخن * به ياد آمدش كارهاى كهن
به نفرين آن قوم بگشاد لب * كز آن قوم شد روز بر ما چو شب
هنوز آن نكوهيده تخمه به جاست * وز ايشان دل ما به خوف و رجاست
بر آن قوم بايد كه نفرين كنند * بزرگان كه اسب سخن زين كنند
چو بر منبر آيد به جمعه خطيب * به گردون شود ز آن ميان [ بوى ] طيب
به لعنت گشايد زبان زيان * فرستد سوى روح مروانيان
به دو گفت دستور كاين راى نيست * مرا ز اين سخن در درون جاى نيست
چو لعنت « 1 » كند مردم اندر ميان « 2 » * پديد آيد آن فتنههاى نهان
كز اين پيشتر در ميان خفته بود * از آن پس كه بيدار و آشفته بود
چو ابليس را اندر اين روزگار * نبودست با مردگان هيچ كار
ز ابليس كمتر مباش اى امير * اگر بخردى « 3 » پند من يادگير
دلاور به فرمان او كار كرد * خرد با دل خويشتن يار كرد
از آن پس دگر نام لعنت نبرد * ره رستگارى و پاكى سپرد
سفر كرد شاه گزيده چو ماه * به پيش اندر افكند يكسر سپاه
همى شد چنان تا به آمِد رسيد * يكى شهر انبوه و آباد ديد
ثغر ( ؟ ) بود آن شهر در پيش روم * ز كافر بدى آفت مرزوبوم
در آن شهر بودى اميرى به راى * سفركرده شد سوى ديگر سراى
ز گرگان سرافراز حملهپذير * چو شيرى روان شد بر آن گرگ پير
چو بد زور بازو برآورد دست * در آن بوموبر اكريمش را ببست
چو بگرفت رى پور هارون به زور * ورا ياورى كرد بهرام و هور « 4 »
بدى احمد شيخ عيسى « 5 » به نام * ورا يك پسر بود قائممقام 230
هامش
( 1 ) امنت
( 2 ) نهان
( 3 ) بيخودى
( 4 ) بهرام گور
( 5 ) احمد بن عيسى بن شيخ