شنيدم كه عمزادهاى داشت « 1 » عمر * چو شد دور از آن قوم [ و ] فرمان [ و ] امر
سوى سيستان شد چو فرزند زال * چو سيمرغ آنجا برآورد بال
سپاهى بر او جمع شد بىكران * بيامد چو رستم به مازندران
از آنجا به سرحد كرمان كشيد * بسى شور و تلخ زمانه چشيد
دلاور قوى ، لشكرآراى بود * برون كرد هرك اندر آن جاى بود
بدان نامور مرد ، طاهر به نام * در آن بو [ م و ] بر كارها كرد خام
بسى گردنان را نگون كرد سر * به بيداد بد رزم آن بىهنر
ز طاهر چو شد معتضد را خبر * به چشمش زمين گشت زيروزبر
شد از آل صفار پرخشم سخت * بفرمود آن خسرو نيكبخت
كه تا لشكرآراى شد همچو تير * سرافراز داننده بدر كبير
برفت آن دلاور چو غرانپلنگ * بد او سخت با طاهر تيزچنگ
سرافراز طاهر كه بد بىهمال * شد از گردش بدر همچون هلال
سوى سيستان رفت خستهجگر * وز آن بوم بيرون نيامد دگر
به گرگان درون [ بود ] هارون امير * شب و روز از خرمى شيرگير
سماعيل را بندهاى بود ترك * پر از كبر و كين بود تند و سترگ
ورا اطروش « 2 » خواند فرخندهپى * كه بد حاكم شهر كاشان و رى
ستمكار و بيدادگر شد امير * برآمد ز جورش به هرجا نفير
رميس ( ؟ ) وى از ترك شد پر ز درد * بر پور هارون فرستاد مرد
ورا از بد اطروش بازگفت * محمد ز گفتار او برشكفت
چو شد حاكم رى سرافرازمرد * ز كارش سماعيل شد روىزرد
كه از امر او سر برون برده بود * غلام ورا مير آزرده بود
روان شد سماعيل فرخندهپى * ز شهر بخارا بيامد به رى « 3 »
از او پور هارون شده در گريز * رخان زرد [ بد ] چشمها اشكريز
پراكنده شد لشكرش در جهان * به گرگانزمين گشت سرور نهان
از آنجا سوى ديلمان كرد راى * در آن بيشه بگرفت چون شير جاى « 4 »
هامش
( 1 ) كاشت
( 2 ) اكرمش
( 3 ) بوى
( 4 ) پاى