شرابى به دو گفت خونش بريز * چو با ماست جعفر به خون و ستيز
به تركان پر از خشم نفرين كند * ندارد خرد آن سخن زاين كند
خلافت كند بر جگرگوشه نيز * برآنم كه پر گشت او را قفيز
برآور ز جعفر بهزودى دمار * كه هست آن بدانديش پيچان چو مار
سرافراز موسى بيامد چو تير * كه بد پور سرور بغاى كبير
در آن كار با آن دو تن يار شد * سخن گفتن هرسه بسيار شد
بگفتند با يكدگر آن سه تن * كه يارند با ما همه انجمن
به زودى ورا كرد بايد نگون * فكندن سرش خسته در خاك و خون
به جايش بر منتصر بهتر است * كه بر مهتران جهان مهتر است
بر منتصر آن سه گردنفراز * برفتند از جاى و گفتند راز
بگفتند با او سخن جمله راست * دل او جز اين آرزو خود نخواست
به دل دشمن باب خود بود پور * و ليكن در آن كار مىبد صبور
رضا داد با دشمنان پدر * ميان بست بر قصد جان پدر
بر آن كار سوگند خوردند و رفت * چهل تن چنان قول كردند و رفت
زنى زاين حكايت خبردار شد * دلش از پى جعفر افگار شد
يكى رقعه بنبشت دل پر ز درد * در آنجا سخنها همه ياد كرد
نهان رفت اندر سراى وزير * بينداخت آن رقعه مانند تير
عبيد اللّه نامور بد وزير * فروخواند آن خط نادلپذير
بيامد به فتح ابن خاقان بگفت * سرافراز شد با غم و غصه جفت
برفتند آن هردو سرور ز جاى * به نزديك جعفر به عقل و به راى
نمودند رقعه بگفتند حال * به جعفر كه بد سرور بىهمال
چنين گفت جعفر بدان هردو تن * كه فرزند من رفته در خون من
وصيف نكوهيده شد دشمنم * نگردد ز كينه به پيرامنم
ببايد به زودى بريدن سرش * ز ناگه به دشنه دريدن برش
سر پور خود را ببرّم نخست * كه اين دانه اندر دلش چون برست
به دو فتح گفت اين نباشد صواب * پسر كشتن و ريختن خون چو آب
تو خون وصيف بداختر بريز * پسر را ببند و مشو تند و تيز
كمر بست جعفر به خون ريختن * فلك خود در آن فتنه انگيختن
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 673
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧٣