كه اين خندهء من به بازى مدان * حقيقت شمار و مجازى مدان
من آنم كه بودم همى « 1 » شهريار * بر اسب بزرگى و دولت سوار
به گردم « 2 » سواران با فر و زور * همه عالم اسباب و رخت و ستور
سحر آلت مطبخم هركه ديد * هزار و صد و سى شتر مىكشيد
هم امروز ديگ مرا پر ز جوش * سگى مىبرد برنهاده به دوش
اگر چشم دارى نظر برگمار * مكن تكيه بر بالش روزگار
كه اين كامرانى نماند به تو * جهان و جوانى نماند به تو
دهد هرچه خواهى برو بر فراز * ستاند به زودى دگربار باز
دل ما چو سنگ است بىآب و شرم * نمىگردد آخر يكى بار نرم
به دل بايد از چشمها آب داد * نبايد به شب ديده را خواب داد
سماعيل احمد فرستاد مرد * به نزديكى عمرو دل پر ز درد
كه اى مير انديشه در دل مدار * كز اينسان بود گردش روزگار
نمانم كه بر تو وزد « 3 » باد سرد * نشيند ز غم بر درون تو گرد
نخواهم ز شاه جهان خون تو * كنم سرختر روى گلگون تو
به گردون رسانم كلاه تو را * زنم بر فلك بارگاه تو را
چنين داد عمر دلاور جواب * كه جاويد زى اى شه كامياب
به ما بر سر آمد كنون روزگار * نباشم از اين پس دمى كامكار
مرا معتضد زنده اندر جهان * نماند تو جاويد بر جا بمان
و ليكن تو مردى بر من فرست * كه باشد توانادل و تندرست
فرستاد حالى يكى را برش * كه بودى پر از طيب دانش سرش
چو آمد بر عمرو ، زيد دلير * سرافراز يل ، نامبردار شير
ز بازو يكى [ بند ] بگشاد مير * برون كرد از او كاغذى بىنظير
به دو داد و گفتا بر مير بر * كز اينجا خورد بىگمان مير بر
بگويش كه اين نسخهء گنجهاست * كه برده در او بىكران رنجهاست
تو را لشكرى هست بىبرگوساز * به لشكر بده مال و سر بر فراز
هامش
( 1 ) سخن
( 2 ) نكردم
( 3 ) زند