بيفتاد فرزند بىنام و فر * ز فعل بد خود ز چشم پدر
ز تركان در ايام او بد دو مير * وصيف خطاى و بغاى كبير
بغا بود آن روز مهترسراى * نگهبان جعفر شه پاكراى
وصيف دلافروز بد ميرحاج * يكى ترك بد تنگخو پرلجاج
شرابى بد آنجا ، بغاى صغير * مى از دست او خوردى آن شيرگير
غلامان از آن هرسه ترسان بدند * شب و روز شه را نگهبان بدند
نماندندى آن هرسه مير بزرگ * كه گردد به پيرامن گاه ، گرگ
يكى روز جعفر شه خويشكام * بغا را فرستاد ناگه به شام
به سمساط بر مرد را مير كرد * چنان كار بىرأى و تدبير كرد
پسر بد بغا را يكى خويشكام * شنيدم كه بد مير موسى به نام
بغا جاى خود را به فرزند داد * به رفتن ورا بىكران پند داد
بغا را دل از جعفر آزرده بود * كز او بىكران خون دل خورده بود
از آن بوموبر چون بغا دور شد * چراغ دل شاه بىنور شد
چو مىبود با فتح خاقان حريف * نگاهى نمىكرد سوى وصيف
به نزديك شه سست شد كار مير * شد آن نامور پيش چشمش حقير
چو اقبال را بود سر در نشيب * شد از فتح خاقان دلش ناشكيب
چنان گرم شد شاه در كار مرد * كه در هيچ ميرى نظر مىنكرد
وصيف سرافراز نانپاره داشت * بر آن فتح خاقان نظر برگماشت
چو نزديك جعفر از آن نام برد * همان دم به فرزند خاقان سپرد
به كار وصيف اندرآمد شكست * چو بيرون شد آن ملك و نانش ز دست
چنان كين جعفر به دل درگرفت * كه از كار آن شاه دل برگرفت
بيامد به نزد شرابى شبى * به دل در ورا ز آن خرابى تبى
ورا گفت كاين جعفر نابكار * برآورد از ما به يك ره دمار
به اول كه ايتاخ را پست كرد * دل از بادهء بيخودى مست كرد
ببايست اين حيز نامرد كشت * برون كرد اين پادشاهى ز مشت
بمانديم تا سر به گردون كشيد * بخواهد مرا نيز در خون كشيد
ز من نان من بستد اين بدنشان * چه گويى ، كنم تيغ را خونفشان
ببرم سرش تا نبرد سرم * نيندازد اندر زمين پيكرم
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 672
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧٢