كه شد احمد [ و ] پور آن پايمال * صفاهان از او مانده پرملك و مال
بمرد آن سرافراز و شد در نهفت * ز مرگش فلك دست بر سر گرفت
دو پور است او را يكى عمر نام * دگر بكر فرخندهء خويشكام
چو گشتند باهم پر از كيد و مكر * پراكندهدل گشت با عمر ، بكر
سپه جمله با عمر گشتند يار * فكندند بكر گزين را ز كار
سوى معتضد بكر خودكامه مرد * ز جور برادر يكى نامه كرد
فرستاد بىمر هدايا برش * گران بود با آن دلاور سرش
هداياى بكر گزين بازداد * بر آن كامران نام عصيان نهاد
چو از معتضد بكر « 1 » نوميد شد * به دست اندرش عود چون بيد شد
فرستاد بكر سرافراز تيز * بر معتضد مرد و بسيار چيز
به دو داد عهد ولايت امير * چو خورشيد شد مرد روشنضمير
گرفت آن بر و بوم بر وى قرار * به گردون برآمد سر تاجدار
يكى خواجه در شهر بغداد بود * كه سادات را دل به دو شاد بود
برآنم كه بازارگان بود مرد * از او با خليفه كسى غمز كرد
كه آيد ز گيلان و مازندران * بر نامبردار حملى گران
به آل على مىدهد آن درم * به دادن ندارد دل خود دژم
ز نزد ابو احمد ورد نام * بيامد يكى مرد و مالى تمام
بياورد نزديك آن نامدار * چه فرمايى اى خسرو كامكار
بخوان گفت آن خواجه را پيش من * برفت و بخواندش بر انجمن
چو آمد بر معتضد مرد كار * ثنا گفت بر سرور روزگار
خليفه ورا خواند نزديك خويش * سخن گفت با او ز اندازه بيش
بپرسيد از او باز احوال زر * بگفت آن حكايت به دو سربهسر
كه نزدم همه سال سيم آورند * اگر چند از اين ترس و بيم آورند
دهم من به سادات آن زر و سيم * ندارم به تختت ز كس ترس و بيم
برم سيم باشد كنون صد هزار * چو فرمان دهد شاه والاتبار
هامش
( 1 ) معتصم عمر