ادب نيك دانستى آن نامور * جماد از بيانش شدى جانور
يكى پور بد مهترى را كريم * بر شميله علم خواندى به سيم
چو شد گردنافراز و سر بركشيد * در او شميله فر شاهى بديد
بر آن پسر دفترى باز كرد * وز آن جايگه دعوت آغاز كرد
ز كار [ ش ] خليفه خبردار شد * چو شب روز بر چشم او تار شد
يكى انجمن كرد و او را بخواند * به كينه ز پايش بر خود نشاند
بپرسيد ز آن نوجوان كار پير * كه هستى از او گشته دعوتپذير
بگو نام آن مرد بر من نخست * كه تا بازدارم ز كارش درست
ندانم به دو گفت كان مرد كيست * ورا نام هرگز ندانم كه چيست
مرا گر بر آتش نهى چون كباب * وراندازيم همچو ماهى در آب
نگويم تو را نام آن نيكمرد * نمانم كه بر وى زند باد سرد
پر از خشم شد خسرو ذو فنون * بفرمود بستن ورا بر ستون
برافروختند آتشى تيزتاب * بكردند آن نازنين را كباب
همى سوخت ، نام دلاور نگفت * چنين تا شد آن مير با خاك جفت
چو ز آن نامور بازپرداختند * نگونش به خاك اندر انداختند
ورا سوخته شاه بر دار كرد * فلك خيره گشته از آن كاركرد
بدان دار بد سالها شميله * به مرگ است انجام كار همه
بر خسرو آمد ز موصل خبر * يكى نامهبر همچو مرغى بپر
بيامد چنين گفت با شهريار * كه دزدان گرفتند يكسر ديار
به موصل نخسبد كس از ترس و بيم * به غارت برند آنچه يابند سيم
[ به تعداد ] افزون بد از سى هزار * كه سازند هرجايگه كارزار
علف جمله خوردند با غله پاك * خورد مردم و چارپا نيز خاك
تو باش اندر اين كار فريادرس * كه فريادرس جز تو خود نيست كس
تو كن چاره ما را كه بيچارهايم * به شمشير انده جگرپارهايم
بر معتضد مير لشكر نبود * كسى ز او به مردى فزونتر نبود
دلاور بسى رزمها ديده بود * چو گردون به هر جاى گرديده بود
سوارى سرافراز بد بىنظير * بسى جنگها كرده مرد خطير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 787
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٨٧