سرافراز حربى بد و رزمدوست * دريدى به شمشير بر شير پوست
ز بغداد لشكر برون برد مير * به موصل شد آن شير شمشيرگير
يكى را به بغداد بر مير كرد * كه بد نام او صالح شيرمرد
بر اعراب زد شاه شمشيرزن * بدان سان كه شد پيش او شير ، زن
چو آهنگ آن قوم بدكار كرد * برآورد از ايشان به يكبار گرد
ز شيبانيان نامدارى نماند * وز آن سرفرازان سوارى نماند
كسى كز هنر سر برافراشتى * كجا در جهان پاى او داشتى
فراوان سر از گرز او شد نگون * روان كرد بر خاك درياى خون
سواران اعراب گم كرده راه * گريزان برفتند ز آن رزمگاه
چو برگشت ز آن قوم برگشته هور * بماندند بر جاى رخت و ستور
زن و كودك خرد بىدست و پاى * بماندند و رفتند يكسر به جاى
به رفتن چو دادند جان را درود * بسى غرقه گشتند در ريگ رود « 1 »
اسيران گرفتند بيش از شمار * ببستند چون اشتران بر قطار
غنيمت بىاندازه برداشتند * به خروارها سيم و زر داشتند
شتر بود افزون ز پانصد هزار * يكى نيمه ز آن چارپايان به بار
گله بود از گوسپندان ميش * ز اندازه افزون ، ز انديشه بيش
برون كرد از آن پنج يك شهريار * وز آن جايگه شد روان نامدار
در آن بوموبر مردم ارجمند * به دانگى خريدند ده گوسپند
يكى ماده اشتر به شش نقره بود * چنين كرد بازى سپهر كبود
بهاى خرى نيم دينار بود * چرا ز آنكه ز آن جنس بسيار بود
خليفه از آن قوم بد پر ز درد * زن و كودكان را همه برده كرد
نبد مردم و چارپا را قياس * از او شد دل دشمنان پرهراس
بفرمود آن شاه فرخندهپى * كه شد خون اعراب پامال . . . . . . .
به بغداد شد معتضد كامكار * فلك بنده و بخت و اقبال يار
بيامد بر معتضد نامهاى * در او كرده از عقل هنگامهاى
هامش
( 1 ) رنگ دود