از آن روى با خادمانش نبود * غم سود و رنج زيانش نبود
از او خادمان روى برتافتند * ورا مست ناگاه دريافتند
كه با آن غلامان شبى خفته بود * به ترك سر خويشتن گفته بود
ورا خادمى بود مسروق نام * ببريد از تن سر خويشكام
به گيتى يكى شاه غافل مباد * كه ز آنسان دهد خويشتن را به باد
نگهدار خود را ، ز بدخواه خويش * بروب از هنرپرورى راه خويش
به شهوت مكن خويشتن را تباه * كه شهوتپرستى بود دفع شاه
خمار و چو شد نيمشب خفته مست * پسر صبح بر جايگاهش نشست
حسين سرافراز بد نام مير * ورا يار گشتند برنا و پير
سپه جمله با آن پسر گشت يار * شد او بر دمشق و حلب شهريار
چو از باغ نامآورى برگرفت * پى خادمان نامور پر گرفت
طلب كرد از آن بندگان خون باب * بر آن قوم شد كامران كامياب
ببريد مسروق را سر ز تن * برآويخت از دار در انجمن
دگر خادمان را به زارى بكشت * چو شد نامور تيز [ و ] تند و درشت
ز كين پدر كامران بازخواست * به شمشير آن كارها كرد راست
از آن خادمان هيچكس را نماند * كه تا بر زمين خون يكيك « 1 » براند
به شام اندرون سر برآورد مرد * چو بر تارك دشمن افشاند گرد
به دل معتضد ساكن و نرم بود * پر از دانش و مهر و آزرم بود
نكردى دل نازكش ميل مال * نبودش كسى مثل و يار و همال
دو دست از مواريث كوتاه كرد * درون را منورتر از ماه كرد
هر آنكس كه مردى و رفتى ز جاى * بماندى از او باز باغ و سراى
گرش عم نبودى بدادى به خال * نماندى كه ضايع شدى هيچ مال
به ناگه بر معتضد شد خبر * كه بكر بنفرين برآورد سر
همان عمر از امر تو سركشيد * به آمل بر خصم لشكر كشيد
همان بكر شد يار داعى ز جهل * همه كارهاى تو بگرفت سهل
هامش
( 1 ) بليك