به مخزن سپارم بدارم نهفت * به دو معتضد از سر مهر گفت
كه آن سيم آل على را سپار * مينديش از كس در اين روزگار
در اين شهر مىباش خندان و شاد * كه بر تو نيارد زدن تندباد
مرا با بزرگان دين كار نيست * وز ايشان به دل در مرا بار نيست
تو پيوسته تيمار آن قوم دار * به دل در همه دانهء مهر كار
چو آرند نزدت زر از هركنار * به آل على آشكارا سپار
ز كس اين سخن را مگردان نهان * بگو آشكارا به خلق جهان
سپردست در خواب حيدر به من * بزرگان خود را در اين انجمن
از ايشان اگر عمر يابم بسى * نمانم كه درويش باشد كسى
كسانى كه كار جهان ديدهاند * از او اين نكويى پسنديدهاند
بر آن مهربان مهتر بىقرين * كند هركه باشد ز جانآفرين
كنيزى بدى معتضد را ز روم * نكومنظر و پاك و نغز و خدوم
بر خود چو شه سر برافراشتى * ورا از همه بيشتر داشتى
ز مير جهان نازنين بار داشت * دل شاه از اينروى تيمار داشت
چو نه مه به سر شد پسر زاد ماه * بگفتند حالى به فرزانهشاه
جهاندار بو جعفرش نام كرد * به ديدار او جانش آرام كرد
پسر ميوهء باغ كام است و ناز * پدر ز او شود خرم و سرفراز
كند پور مقبل عدو را زبون * شود گردن دشمنان سرنگون
چو فرزند شايسته سر بركشيد * مى از جام عقل و هنر دركشيد
بياموخت علم و برآورد سر * پدر شادمان شد ز كار پسر
ورا معتضد ، مقتدر نام كرد * به ديدار او جانش آرام كرد
به وقتى كه آن كار يكرويه بود * ابو الجيش « 1 » پور خمارويه بود
ورا دخترى بود مهتر بخواست * بدان جفت شد پادشاهيش راست
بد آن دختر از نسل طولون ترك * زنى بود زيبا به غايت بزرگ
خمارويه را با غلامان مست * خوش افتاده بودى به كارى كه هست
هامش
( 1 ) ابو الحبس