زند بر زمين هرزمان پا و دست * به كردار ديوانه و مرد مست
ز طومار او قطره باشد روان * چو شخصى است آن كامران بىروان
چو بشنيد بر وى ببخشيد شاه * برست از بد دشمن آن نيكخواه
شبى معتضد خسرو كامياب * چنان ديد ار روى بينش به خواب
كه شخصى به پيش لب دجله بود * به آب اندرون دست مىكرد زود
به كف آب برداشتى نامجوى * تهى گشتى از آب درحال جوى
چو گشتى ز آب روان دجله خشك * دميدى ز باد هوا بوى مشك
دگربار از كف فروريختى * به خاك آب روشن برآميختى
دگربار گشتى چو دريا روان * دل مرد بيننده گشتى جوان
ز يك تن بپرسيد كاين مرد كيست * كه دجله از او گه پر و گه تهى است
يكى گفت كاين نامور مرتضاست * على آنكه عمزادهء مصطفاست
برفتى برش معتضد شادكام * بر آن مهربان كردى از دل سلام
ندادى ورا نامبرده جواب * بلى گفت اى مهتر كامياب
تو ز اين بند يا بى به زودى خلاص * شوى كامران بر سر عام و خاص
بگيرى جهان را به عقل اى پسر * به حكم تو گردد جهان سربهسر
چو سرور شوى دانش و هوشدار * همه اهل بيت مرا گوش دار
تو با قوم من نيكويى كن مدام * برون آر مرغ وفا را ز دام
كه ايشان فراوان جفا ديدهاند * يكى روز خرم نگرديدهاند
نبودند روزى توانگر به دهر * چشيدند از جام ايام زهر
چو دست خلافت ورا گشت جاى * نهاد از بر هفت سياره پاى
حديث على را به جان كرد گوش * به آل على داد آن مرد نوش
نژاد على را نكو داشتى * بدان سروران گردن افراشتى
بديشان زر و جامه دادى امير * در مهربانى گشادى خطير
به ايام او آنكه سادات بود * شب و روزشان پايگه مىفزود
در ايام آن مهتر بىنظير * بدى شميله « 1 » نام مردى دبير
هامش
( 1 ) بشمله ، اما در مجمل التواريخ و القصص شميله ، بشميله و شمله آمده است .