ورا داعى اندر فقع زهر داد * بمرد آن نكوهيدهء بدنژاد
در اين سال عمر بن ليث سوار * بشد پيش رافع پى گيرودار
ورا رافع هرثمه « 1 » پست كرد * دلاور به گرز گران دست كرد
نبد سود مردى ، شد اندر گريز * به كرمانزمين رفت سر پرستيز
نشابور بگرفت رافع به زور * به جوى اندرون گشت از او آب شور
ز امر خليفه برون برد سر * در آن بوموبرزن برآورد پر
دگربار عمر بن ليث گزين * نهاد از بر اسب اقبال زين
سوى رزم رافع شد آن نامدار * برآويخت با آن سر كامكار
گريزان بشد رافع رزمساز * از آنجا بيامد به خوارزم باز
روان شد ز ره پيش خوارزمشاه * بدان تا بگيرد به نزدش پناه
ز عصيان او سرور آگاه بود * چو بر خيل خوارزميان شاه بود
گرفتش همان دم كه آمد برش * به زارى ببريد از تن سرش
فرستاد آن سر بر عمرو شاه * از آن شاد شد مير لشكرپناه
روان كرد آن سر به بغداد زود * بر معتضد شاه رزمآزمود
سر رافع از تن بريده به درد * بر معتضد جعفر شيرمرد
بياورد و بنهاد و كرد آفرين * دلاور بر آن شاه باداد و دين
شد از دشمن كشته خندان و شاد * ورا معتضد بىكران سيم داد
در آن سال در ماورالنهر مير * سماعيل بد مهتر شيرگير
كه فرزند احمد بد آن نامدار * ز سامانيان در جهان يادگار
اميرى سرافراز و ديندار بود * كفش در كرم ابر دُربار بود
در آنگاه عمر بن ليث خطير * شد اندر بلاد خراسان امير
به دل با خليفه نمىبود راست * ورا مير بر مؤمنان مىنخواست
هامش
( 1 ) خراسان را از دست رافع بن هرثمه بستد ، تاريخ ابن خلدون ، ترجمهء عبد المحمد آيتى ، 2 / 545 .