ز ما خويشتن را به زر بازخر * درافتادى از پاى ، سر بازخر
درم بخش ما را كنون ده هزار * اگرنه بيا بر سر كارزار
سرافراز با من بيازيد گفت * كه تا سيم و زر بركشم در نهفت
برفتند با او به طبل و به بوق * عرق هريكى را روان از عروق
چو شد نامبرده روان در سراى * ستادند رندان به در بر به پاى
دف و سنج بر درگهش مىزدند * ز قاضى بدين جمله زر بستدند
وى اين رسم برداشت از راه داد * در آن شهر اساسى نكوتر نهاد
ز عبد اللّه معتز نازنين * پرآزار بد معتضد پيشبين
همى خواست كاو را زند بر زمين * همى كرد پنهان پى او كمين
سليمان كه بد نام بابش وهب * نگه داشت كردى ورا روز و شب
كسانى كه بودند شه را نديم « 1 » * بديشان همى داد از بيم سيم
دل آن سران را به زر نرم كرد * جوانبخت عالم بد آن شيرمرد
بياموخت آن مهتران را به راز * كه گفتند با خسرو سرفراز
كه فرزند معتز به رى زار شد * جهان جمله در چشم او تار شد
به مردم پراكنده گويد ز جهل * يكى شد بر مرد [ نا ] اهل و اهل
دماغش مگر خشك شد اى امير * كه دارد شب و روز بانگ و نفير
بلى شعر گويد به غايت روان * دلى گرم دارد وجود جوان
خطى خوش نويسد به ديوانگى * در او نيست بويى ز مردانگى
سخنهاى شيرين كند چربگوى * و ليكن نداند شكر ز آب جوى
چنين گفت آن شاه باداد و دين * كه ما را ملازم شود بعد از اين
ميان نديمان نشيند ز پاى * يكى گفت كاى مهتر پاكراى
ورا رنج ادرار بول است سخت * بود تر به زير اندرش جمله رخت
به يك دم به مبرز رود چند بار * پراكنده گويد به ليل و نهار
ورا صرع گيرد به روزى دو بار * فتادست دست و دو پايش ز كار
ز افلاج لرزد چو از باد بيد * بريدست از جان شيرين اميد
هامش
( 1 ) دو نيم