اميران تركان در آن روزگار * فتادند چون آسيايى ز كار
امير دلاور جهانديده بود * به پاى طلب دهر گرديده بود
كشيده بد او بىكران رنج و درد * ز گيتى بسى ديده بد گرم و سرد
به ايام او ترك شد پى سپر * يكى ز آن ميان برنياورد سر
زبون شد ز شمشير او ترك تيز * برون برد از آن تنگچشمان ستيز
به هرجا كه تركى برآورد سر * ببريد بيخش به زخم تبر
يكى روز بر منطوى ( ؟ ) شد بلند * گزين معتضد خسرو ارجمند
يكى طرفه آوازش آمد به گوش * ز باغى كه مىكرد شخصى خروش
بفرمود تا شد اميرى سوار * برفت و بيامد چو باد بهار
غلامى بياورد بربسته دست * سراسيمه بر پاى چون مرد مست
در آن باغ جوياى انگور بود * غلام يكى و از خدا دور بود
كه در جمع تركان بدى جنگجوى * بپرسيد مهتر از آن تنگخوى
كه اى بيوفا ترك ، نام تو چيست * خداوندگار تو برگو كه كيست
پى نان شود مرد بىآبروى * گنه ترك دارد كه شد تنگخوى
شكم گرسنه چند باشد رهى * پر از خون جگر ماند پهلو تهى
چو بشنيد از آن ترك بدفعل خام * بدانست او را شه نيكنام
فرستاد سى مرد پست و دلير * ببردند آن مرد را همچو تير « 1 »
نپرسيد از او هيچ احوال باز * نه با او سخن گفت آن سرفراز
بفرمود جلاد را شهريار * كه زد تيغ بر گردن مرد كار
سرش را به پاى اندر افكند زود * برآورد از آن ترك ديرينه دود
بر او هركه از . . . كار كرد * فروماند هرتن از آن كاركرد
همى گفت هركس كه جرم غلام * رها كرد و از وى كشيد انتقام
سرش بهر يك خوشه انگور تر * ببريد آن شاه بيدادگر
نه آيين دين است و نه راه داد * اساسى كه اين شاه نادان نهاد
به نور فراست بدانست شاه * كه بر وى نهادند بار گناه
هامش
( 1 ) شير