خلافت نبودش ز نه سال بيش * نماند آن پسنديده بر حال خويش
نبد عمرش افزون ز چل سال و پنج * چو بيرون شد از بارگاه سپنج
كنيزى بدى مادر او ضرار « 1 » * ضررهاش زو اندرآمد به كار
ميان سران حكم كردى مدام * گهى دانه انداختى گاه دام
دل معتضد بود درياى علم * درونش همه سال ماواى علم
چو بر تخت شد آفرين ياد كرد * بر آن كس كه اين ملك بنياد كرد
ثنا گفت بر كردگار قديم * خداوند دانا و پاك و حليم
به من گفت اين كار يزدان سپرد * نخواهيم كس را به بد نام برد
هر آن كس كه پير است باب من است * رخ روشنش آفتاب من است
جوانان مرا چون برادر شدند * به عزت ز ناهيد برتر شدند
همان كودكانم جگرگوشهاند * عيان گشت ، اميد را خوشهاند
كسى باب خود را نخواهد بدى * كه هست اين سخن يكبهيك ايزدى
برادر شده بود از روى داد * نشايد به بد كرد از او نيز ياد
پسر خود جگر بند و جان من است * بر مهتران اين سخن روشن است
موفق كه بد باب آن شهريار * ز مردى نبودش به صد شهريار
به هيبت چو مردانه منصور بود * از آن پرهنر بدخويى دور بود
وگر معتضد را به عقل تمام * بزرگان نهادند سفاح نام
از آن پيش امامت زبون گشته بود * لواى بزرگى نگون گشته بود
به ايام او بارور گشت باز * نهال شده خشك ، تر گشت باز
ز تركان خللها پذيرفته بود * جهان ترك كشورستان گفته بود
نبد مانده آن جامه را پود و تار * چو شب ، روز بُد گشته تاريك و تار
چو شد معتضد نامدار و امام * پديد آمد اندر خلافت به نام
لب جان شاهى حلاوت گرفت * بهار بزرگى طراوت گرفت
پديد آمد آن روزگار مهى * به اوج فلك رفت كار شهى
زبون گشت ترك از شكوه امير * فرورفت پاى غلامان پير
هامش
( 1 ) ضرار بن الخطاب