يكى را على ز آن دو تن نام بود * دوم را محمد كه خودكام بود
گرفتند شهر ولايت به زور * كه بودند مانند تابنده هور
يكى ماه اندر حرم جنگ بود * جهان بر دل مهتران تنگ بود
نبد چار جمعه در آنجا نماز * كشيده به تن رمحهاى دراز
خليفه فرستاد ميرى به جنگ * بشد با سپاهى همه تيزچنگ
ز طى بود آن كامران را نژاد * به شهر مدينه روان شد چو باد
برفتند و آن هردو تن را براند * از آن دشمنان شهر خالى بماند
چو فتح و ظفر يافت طايى به جنگ * زمين شد بر آن هردو تن تار و تنگ
بيامد به رندى ز مازندران * بر معتمد با گروهى سران
خبر داد شه را ز فرزند زيد * كه ناگه به چنگ اجل گشت صيد
زمانى بخفت و درآمد ز خواب * به خوردن همى كرد مهتر شتاب
مى چند بر سر بخورد و بخفت * در آن خواب شد با غم و غصه جفت
به مرگ فجى جان شيرين بداد * چنان خسروى شد ز باده به باد
چنين مرو و املاك گيلان توراست * چنين پادشاهى به عالم كهراست
چو شد كار شه راست گفتند خيز * كه آمد به سر بر تو را رستخيز
خليفه يكى روز مى خورده بود * فراوان و بىخويش قى كرده بود
شنيدم كه بد بو محمد وزير * پس از وى بيامد يكى مرد پير
ابو بكر بن احمدش بود نام * كه فرزند صالح بد آن خويشكام
شنيدم كه بد باب او شيرزاد * كه چون او نبد كس به دين و به داد
پس از وى وزيرش براهيم بود * كز او چرخ گردنده را بيم بود
مفوض ( ؟ ) ز اول وليعهد بود * از او معتضد ناگهان جان ربود
ورا معتضد كشت از روى كين * ببريد بيخ و بنش از زمين
چو شد معتمد را حكايت به سر * به جايش بيامد برادر پسر 240
مدت خلافت معتضد نه سال بود
نشست از بر گاه آن سرفراز * چو خورشيد از شيب شد بر فراز