چو عمر بداختر جفاپيشه شد * امام جهان ز او پرانديشه شد
فرستاد نزد دلاور پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
چه خواهى ، بخواه از من اى كامران * از اين كينه و جنگ شو بر كران
دهم آنچه خواهى و فرمان كنم * در اين با شما عهد و پيمان كنم
از او نامور شهر بغداد خواست * اميرى آن بوم آباد خواست
به دو داد اميرى و چيزى نگفت * و ليكن دلش بود با غصه جفت
بفرمود تا بر ميان علم * نبشتند نامش به نوك قلم
ز نامش نهادند بر زر نشان * سرافراز شد پيش گردنكشان
بخواندند در خطبه نامش ز پاى * شنيد اين خبر شد روان باز جاى
ز انديشه و بيم كردند اين * نه از رسم اسلام ، و از راه دين
از آن بوموبر نامور دور شد * خرامان به شهر نشابور شد
موفق ز سامره آمد به رى * فروتر ز جمشيد و كاو [ و ] س كى
در آن شهر بد پور عبد العزيز * گزين احمد آن مهتر باتميز
بترسيد و از رى بشد تا نهان * سراسيمه آمد سوى اصفهان
موفق سوى اصفهان كرد راى * به درد آمدش اندر آن راه پاى
به عرق النسا درد او سركشيد * نَقَرس آمد اندر رگ و پى پديد
به شهر صفاهان درآمد ز راه * ز دردش همى رفت بر چرخ آه
موفق در آن شهر بيمار شد * دل دوستان جفت تيمار شد
بناليد و ناليدن سخت زار * بباريد از ديده خون بر كنار
طبيبان ز هرجا فراز آمدند * چنان سوز را چارهساز آمدند
. . . نهادند سودش نبود * زمان تا زمان رنج دل مىفزود « 1 »
بر او عيش خوش گشت ناخوش ز بخت * نشد نرم يك لحظه از درد سخت
چو مىيافت پايش از آنگونه درد * بفرمود مهد آن سرافراز كرد
سرافراز دين در عمارى نشست * گرفتند آن پايهها را به دست
كشيدند مهد موفق به دوش * همى كرد از درد هردم خروش
هامش
( 1 ) ربود