برادر بد او را يكى خوشكلام * كه خواندى پدر عمروليثش به نام
يكى چشم آن مير پوشيده بود * وز آن بادهء غصه نوشيده بود
پى چشم بودى دلش جفت درد * يكى نيك روشندرون بود مرد
به مردى بد آن نامبرده چو شير * برآمد به جاى برادر دلير
به نزد خليفه ، به دست سران * فرستاد فرزانه حملى گران
به كار برادر از او عذرخواست * وزين جاى شد پادشاهيش راست
خزينه فرستاد بىمر « 1 » برش * گرفت از طريق كرم در زرش
دل معتمد را به زر نرم كرد * درونش به تاب وفا گرم كرد
از او معتمد نيز خشنود گشت * زيان دل آن دو تن سود گشت
وز آن بوموبر عمر خندان و شاد * به حد سجستان درآمد چو باد
وز آنجا به رى كامران روى كرد * ز خون سران بر زمين جوى كرد
چو آمد به رى سرور تيز راى * به بيرون نهاد از خط امر پاى
دلش با خليفه دگرگونه گشت * بساط نشاط از درون درنوشت
اميرى ز ميدان « 2 » مهتر بكشت * وز آن كار شد روزگارش درشت
خليفه به بغداد آگاه شد * كه آن بدنشان گبر گمراه شد
چو با معتمد بدگمان هزل كرد * به منبر برآمد ورا عزل كرد
بر او كرد لعنت فزون از شمار * فرستاد هر جاى چندى سوار
كه بر عمرو بن ليث لعنت كنند * به سنگ تعب گردنش بشكنند
نخوانند او را از آن پس امير * زنندش چو بينند ناگه به تير
خطيبان هرشهر شيب و فراز * به نفرين او لب گشادند باز
چو آگاه شد عمرو سر بركشيد * ز رى سوى سامره لشكر كشيد
موفق بيامد به رزم امير * ستادند مردانه در داروگير
موفق هزيمت شد از جنگ عمر * شكسته بيامد سوى عين تمر
دل عمر بدفعل بر جنگ بود * به سختى تو گفتى مگر سنگ بود
در آن شهرها جور و بيداد كرد * چو پرخشم شد قصد بغداد كرد
هامش
( 1 ) مد
( 2 ) اميرى زمين آن