كنون ملك عالم سراسر مراست * سپاه و سپر تخت و افسر مراست
برو از برم نزد مهتر بگوى * كز آب روان دست و رو را « 1 » بشوى
نمانم تو را زنده بر جايگاه * كنم سرنگونت از اين پايگاه
جهان از وجود تو خالى كنم * ز خون و ز خاكت نهالى كنم
نمانم ز عباسيان بيخ و بار * تو را بركشم زنده حالى به دار
ز حلق تو بر خاك خون آورم * ز پرده زنت را برون آورم
امامى نشانم ز نسل على * كه باشد بر نامدار ولى
اگر دست يابم به روى و به راى * نگون اندر آرم سرت را به پاى
نه سامره مانم نه بغداد و شام * سيهتر كنم صبح بر تو ز شام
وگر اين نيايد توان گفت راست * دم و كورهء مسگدازان به جاست
به جاى است نان جوين و پياز * تو لشكر بياراى و سر بر فراز
من اينك ميان بستهام جنگ را * كنم موم بىهيچ شك سنگ را
فرستاده برگشت و آمد چو باد * بر معتمد آن سخن كرده ياد
به دو معتمد گفت كانده مدار * دراز است دست بد روزگار
ز بالا سرش را به زير آورد * ورا جاى در كام شير آورد
وز آن روى يعقوب چون كبك نر * به دنبال ماده برآورد پر
سپه را روان كرد مانند آب * كشيده يكى تيغ چون آفتاب
دو منزل از آنجا چو شد پيشتر * ورا چرخ زد بر جگر نيشتر
بدريد دست اجل دامنش * درآمد بدىها به پيرامنش
ز ناگه جگربندش آمد به درد * به گرد بدى اى دلاور مگرد
مكن از تبه « 2 » ميل خون كسان * به داننده آزار كمتر رسان
به درد شكم مرد نادان بمرد * روان را به دارنده نالان سپرد
نيامد نهال مرادش به بار * فروشد به خاك آن سر تاجدار
ز فعل بدش معتمد بازرست * سپهرش به خاك لحد بازرفت
در آن آرزو جان شيرين بداد * سزد گر نياريم از او نيز ياد
هامش
( 1 ) دارا
( 2 ) بنه