به جا رخت و بنگاه بگذاشتند * ره بىره از بيم برداشتند
از آن بس كه بر باد دادند سر * سوى رامهرمز نهادند سر
فرودآمد آنجا سگ بدنژاد * فرستاد هرجا رسولى چو باد
ز هركشورى لشكرى خواند پيش * هم از خلق بيگانه و قوم [ و ] خويش
در گنجهاى نهان كرد باز * درم داد بىمر به هرمرد باز
به گنج گران لشكر آباد كرد * دل سركشان را به زر شاد كرد
دگرباره بادى به سر درگرفت * سپه را از آن جايگه برگرفت
شد از كار او معتمد را خبر * دلش گشت از آن گبر زيروزبر
رسولى فرستاد بينا برش * بدان تا سوى طاعت آرد سرش
فرستاده گفتا به لشكرپناه * كه خود را مگردان به تندى [ ز ] شاه
ببين صنع بيچون به خويش آى باز * مكن كار كوتاه بر خود دراز
نظر كن ببين قدرت كردكار * به دل در فزون تخم كينه مكار
عراق و خراسان سراسر توراست * به دل در مرادت فزونتر چراست
برو بر سر پادشاهى خويش * چرا راه دوزخ گرفتى به پيش
بخنديد يعقوب و ز آن برشكفت * فرستاده را از سر خشم گفت
كه من سر نتابم ز رزم امام * به زودى كنم كار او را تمام
يكى را فرستاد مير از فراز * بياورد نان جوين و پياز
فرستاده را گفت كاندر نگر * از اين پيش مردى بدم پيشهور
مرا در جهان روگرى بود كار * چو شد يار من گردش روزگار
بزرگى و فرماندهى يافتم * گرفتم جهان تيز بشتافتم
پدر رويگر بود و من نيز هم * مرا كار با پتك بودى و دم
ز دكان برون آمدم ناگهان « 1 » * گرفتم به مردى سراسر جهان
سپهر و ستاره مرا يار بود * همه كار من رزم و پيكار بود
اگر چشمزخمى درآمد به كار * نترسم من از گردش روزگار
خورش بيشتر من از اين داشتم * بدانگه نه تاج و نگين داشتم
هامش
( 1 ) ناكان