بر اسبان سواران چون پيل مست * گرفتند شمشير و نيزه به دست
چو يعقوب از آن خيل شد باخبر * هماى مرادش برآورد پر
بفرمود تا بردميدند ناى * چو درياى قلزم درآمد ز جاى
به جوش آمد از خشم جان و دلش * كه بود از بدى عين آب و گلش
چو صف بركشيد آن دو لشكر به ساز * به پيش اندرآمد خليفه چو باز
به آواز گفت اى سران گزين * منم پور عباس باآفرين
امام جهانم به اصل و نسب * سپهر عجم آفتاب عرب
پدر نام من بو محمد نهاد * ز عباس فرخنده دارم نژاد
پسرزادهء عم پيغمبرم * سوى راه حق خلق را رهبرم
هر آن كس كه شمشير در روى من * كشد ، آيد از پى چو در سوى من
نباشد وجود وى از آب پاك * فروبرد بايد سرش را به خاك
بدانيد كاين مرد از دين برى است * ز روى خطا بر ره كافرى است
شما را به دوزخ فرستد همى * نهفته دهد هريكى را دمى
بدانيد كاو دشمن دين ماست * درون دل آكنده از كين ماست
هرآن كاو بود مؤمن و دينپرست * نيارد به آزار ما نيز دست
نسازد به فرمان آن گبركار * بيايد به نزديك ما كامكار
ز دل مهر اين گبر بيرون كنيد * دل بدسگالش پر از خون كنيد
خراسانيان يكسر آواز او * شنيدند در پردهء ساز او
ز خيل بداختر برون آمدند * به شمشير جوياى خون آمدند
برفتند نزد خليفه چو باد * بر نامور خاك را بوسه داد
خليفه چو آتش درآمد ز جاى * به دست اندرون نيزهء سرگزاى
بزد بر صف دشمن بدنشان * سر تيغها ابر شد خونفشان
چو شمشيرها را برافراختند * به پاى سران در ، سر انداختند
همه دشت دست و سر و پاى بود * زده چنگ سرنيزه در ناى بود
هراسى درآمد بدان انجمن * بيفتاد سرو سهى در چمن
بترسيد يعقوب بنمود پشت * چو ديد آنچنان حملهاى درشت
به صفاريان اندرآمد شكست * به يكبار از هم بدادند دست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 775
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٧٥