به محراب و منبر درآرد شكست * دل آن بدنشان اندر اين كار بست
كند كعبه « 1 » اين گبر بدرگ خراب * بريزد روان خون مردم در آب
سپاه خراسان به صدق و صواب * بدادند آن كامران را جواب
كه ما جمله مؤمندلانيم پاك * بر اين بدسگالان فشانيم خاك
گر اين مرد را با تو دل هست راست * درونش ز اسلام و ايمان جداست
بريزيم خونش بر اين خاك زود * برآريم از آن مرد بدكار دود
تو را يار باشيم در رزمگاه * بياييم نزد تو يكسر سپاه
امام جهان را ز دل بندهايم * به مهرش دل « 2 » و ديده آكندهايم
كه دانست كاين كافر بىوفا * به رزم تو آيد ز جور و جفا
اگر با تو يعقوب سازد نبرد * به نيزه ز جانش برآريم گرد
وگر سر بپيچد ز فرمان تو * برون آورد دل ز پيمان تو
دلش را به خنجر ز تن بركنيم * به گرز گران گردنش بشكنيم
چو آمد فرستادهء مهتران * از آنجا به نزد عراقى سران
بگفت آن سخن پيش خيل عراق * دل جمله بد جفت كيد و نفاق
نكردند گفتار فرزانه گوش * دل بدنژادان درآمد به جوش
بگفتند ما كهتر مهتريم * ز فرمان او يك نفس نگذريم
از او جامه و سيم و زر يافتيم * بزرگى و تاج و گهر يافتيم
به ما سيم و زر داد اسب و ستام * همان باغ با راغ و رخت و غلام
بدان تا گه كوشش و گيرودار * ورا از دل و ديده باشيم يار
چگونه ز فرمان او سركشيم * همه تيغها را ز كين بركشيم
عدوى ورا زير خاك آوريم * ز رزم خليفه چه باك آوريم
سپيده كه سلطان چارم سراى * بياراست گيتى به روى و به راى
برآمد خروشيدن طبل باز * روان شد سپاه از نشيب و فراز
به لشكر بفرمود حالى امام * كه تا بركشيدند تيغ از نيام
دو صف بركشيدند يكسر سپاه * جهان گشت از گرد لشكر سياه
هامش
( 1 ) كينه
( 2 ) درو