سران را و گردنكشان را بخواند * بر آن مهتران دُر دانش فشاند
همى گفت تدبير اين كار چيست * به رزم اندرون ز اين سران يار كيست « 1 »
بباشيم در شهر بىبال و پر * ببنديم بر روى بدخواه در
بگوييد تا جمله بيرون شويم * از اين بوموبرزن به هامون شويم
بگفتند بيرون شدن بهتر است * در اين شهر بىمر تو را كهتر است
چو در شهر باشيم خسته شويم * به بند بلا پاىبسته شويم
بر مهتران روز و شب آشكار * چگونه كند باز بسته شكار
چو مرغ است در شهر مردم مدام * كه باشد فرورفته پايش به دام
به صحرا برآييم با دشمنان * چو باشد به كف گرز و تيغ و سنان
اگر دست يابيم دهر آن ماست * به شمشير شايد جهان كرد راست
وگر دشمن سرنگون دست يافت * رخ از رزمگه بر توانيم تافت
جهانى فراخ است بتوان گريخت * نبايد ز اندوه خوناب ريخت
ز شهر اندرون معتمد همچو باد * برون شد به صحرا دل و طبع شاد
چو يعقوب ليث اندرآمد ز راه * بزد بر زمين در زمان بارگاه
همان لحظه عصيان پديدار كرد * به نزد خليفه فرستاد مرد
كه برخيز و بگذار كشور به جاى * سر خويشتن ز اين ميان بر بپاى
اگر نى بيا رزم را ساز كن * در مرگ بر روى جان باز كن
خليفه امان خواست از وى دو ماه * نداد آن بنفرين گم كرده راه
ز يعقوب آن شاه نوميد شد * به دست اندرش عود چون بيد شد
فرستاد حالى رسولى نهان * به نزديك آن مهتران و مهان
چنين داد نزديك ايشان پيام * كه نيكو نباشد بر ايشان امام
بدانيد كاين بىوفا رام نيست * دلش همره دين اسلام نيست
به ترك خدا و نبى گفته است * ز دل مهر عباسيان رفته است
همى خواهد اين گبر ناهوشيار * كه او باشد اندر جهان شهريار
نباشد ز عباسيان كس به جاى * بكوبد سر تاجداران بهپاى 40
هامش
( 1 ) چيست