100 يكى مير بد نيك با دين و داد * ورا نام منصور بلخىنژاد
بدى با موفق شب و روز يار * ببودند باهم يكى روزگار
بداد از فلك مشترى كام او * زبون گشت ترك اندر ايام او
در آن دور يعقوب ليث خطير * بد اندر خراسان و كرمان امير
به گردنكشى سر برآورد مرد * نكوهيده آهنگ بغداد كرد
به آزار سلطان ميان را ببست * گشاد از سر كين در آن كار دست
فرستادن معتضد به بخارا پيش اسماعيل سامانى و آمدن او به حرب عمروليث صفار و گرفتار شدن صفار « * »
به دل خارجى گشت با شهريار * سپه كرد گرد آن سگ از هرديار
نهاد از خراسان به بغداد روى * دل بىوفا گشته بيدادجوى
شد از رفتنش معتمد را خبر * فرستاد مردى چو مرغى بپر
به يعقوب كانجاى آرام گير * نگهدار كشور ، مى و جام گير
عراق و خراسان و گرگان توراست * كشيدن به تن رنجت اى جان چراست
تو را آمدن پيش من روى نيست * نظيرت به گيتى جهانجوى نيست
به گفتار مهتر ز ره برنگشت * به آب سخن جان او تر نگشت
نكوهيده را دل بگرديده بود * به خواب اندر ابليس را ديده بود
به فرمان ديوان برگشتهبخت * به رفتن ميان را همى بست سخت
چراغ درونش فرومرده بود * گل بخت يعقوب پژمرده بود
به ظاهر سگ و باطنى شد مگر * دلش بود پرخون بسان جگر
همى خواست سامره كردن خراب * فكندن ز آنجاى كشتى بر آب
نگرديد از ره به گفتار باز * روان كرد لشكر نشيب و فراز
چو نزديك سامره آمد ز راه * جهان گشت بر چشم سرور سياه
ز يعقوب و آن لشكر بىنظير * به غايت بترسيد فرزانه مير « 1 »
هامش
( * ) در حاشيهء اين عنوان با خط ديگرى ذكر شده است : آمدن يعقوب ليث به حرب معتمد خليفه .
( 1 ) تير